دنیا مال من است

سه نقطه اِدامه . . .

یک روزی باید همه چیز تغییر کند.

یک سال بیشتر است. یک سال بیشتر است. یک سال خیلی بیشتر است به دنیایم برنگشته ام. من تغییر کرده ام. من حالم بد بود. من حالم بد است. من میخواهم بگویم. میخواهم بگویم که خیلی اتفاقات افتاد. خیلی شرایط مرا تغییر داد. خیلی همه چیز یهو تمام شد (شروع شد. ادامه یافت). خیلی اتفاقات ناگوار. خیلی حوادث عجیب. خیلی روزهایی را که به روزهای روتین دنیایم شبیه نبودند گذراندم. خیلی گریه کردم. من! من! من حتی به خودکشی فکر کردم! میدانم دوستانم آدم های خودخواه و خودبین و خوددوستی هستند. آنها فقط به فکر خود هستند. و خوب، دیگر مطمئنم که هیچکس به جز خانواده ام برایم از ته دل دلسوزی نمیکند. من یکی از درس هایم را افتادم. من حالم بد بود. من حالم بد است. من تغییر کردم. من الهه نیستم. من مناپال هستم. من تغییر کردم. من میخواستم تغییر کنم. میخواستم از آن شرایط مسخره و با نظم و ترتیب ِ قبل بیرون بیایم.. و راستش؟ نتوانستم. وا دادم. دلم برای گذشته ام تنگ شد. دلم برای دنیایم تنگ شد. دلم برای اینجا تنگ شد. دلم برای شور و شوقی که برای نوشتن داشتم تنگ شد. دلم برای درس خواندن های طولانی ام تنگ شد. دلم برای خودِ واقعی ام تنگ شد. دلم برای زمانی تنگ شد که اِلاهِک بودم. دلم برای زمانی تنگ شد که -بی عصب- برایم کامنت های طولانی و خاص میگذاشت. دلم برای نیر که همیشه انرژی مثبت مثبت مثبت بود تنگ شد. دلم برای آدم های قدیمی. حس های قدیمی. حرف های قدیمی. رفتارهای قدیمی. نگرش های قدیمی الهه 15 ساله تنگ شد. دلم برای الهه تنگ شد. دلم مچاله شد. دلم خواست.. دلم خواست.. همه چیز را خوب کنم. دلم خواست قوی باشم. نه.. نتوانستم. من اینکاره نیستم. من نمیتوانم. من. من. من. من. من. من.

حالم خوب نیست.. حالم خوب نبود.. تغییر.. به مذاقم خوش نیامد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:7 PM  توسط الـهـه  | 

▲ لِتس دریم ▼

دفترِ ذهنش را در کابوسِ آسِمان جا داد.

ستاره‌ها در چشمانش می‌رقصیدند. 

نــَسیم عطرِ او را جا به جا می‌کرد.

صداها به دور او پرواز می‌کردند.

همه‌چیز درخشان بود...

آواز  ِ رنگ‌ها.

نگاه او،

بود..

خوب بود...

برای من او،

"همه چیز بود"

...

من رویایی دیدم. در آن او بودم. شاید هم خودم بودم. شخصیت اصلی خواب‌ها. بنفشِ من مشکی پوشیده بود. کِنار من بود. به من نزدیک بود. آنقدر که دَم و بازدَم  ِ او را حِس می‌کردم. 

- می‌شود عاشِقم شوی؟

- می‌شود با من حرف بزنی؟

- می‌شود صورتت را به مَن نزدیک کُنی؟

- نیلیِ من، می‌خواهم در ذِهنت بدرخشم.

- عشقِ من، تو مالِ من خواهی بود.

- برای همیشه؟

- برای همیشه.

♫ کاز یو آر عه سکای فول آو ستارز ♫ [لینک]

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:31 PM  توسط الـهـه  | 

«من از بستنی وانیلی متنفرم.»

این جمله را همانطور که رمزِکارتش را در ATM وارد می‌کرد، خطاب به دوستَش گفت.

«آخه میدونی، مزّه‌اش کاملاً مصنوعی ِ . اِنگار مالِ خودش نیست. نمی‌دونم.. با رنگِش جور در نمیاد. مَن اگه بودم، مزه‌ی هیجان‌انگیزتری برای بستنی وانیلی می‌ذاشتم.»

دوستش بدونِ آنکه به حرف‌هایِ او توجهی کُند یک گازِ گُنده به بستنی وانیلی قیفیِ خود زد. لارا کارتِ خود را از دستگاه بیرون کشید و همانطور که غرغر می‌کرد گفت: «نمی‌دونم چرا مامان اصرار داره که همیشه به‌جایِ پولِ نقد از کارتِ اعتباری استفاده کنم! این ATM ها همیشه‌ی خدا یه مرگیشون هست!»

و قدم زنان به سمتِ پایین خیابان حرکت کردند. رعدِ بُلندی غرّش‌کنان سکوتِ بینِ آن دو را برهم زد. و پشتِ سرِ آن. برق بنفش رنگی، آسمان را روشن کرد.

«وای بازم بارون.. آخه کُجایِ دنیا رو دیدی که تو زمستوناش بارون بباره؟! خسته شدم از این پیاده‌روهایِ گِلی و خیس. به نظرِ من زمستون باید برف داشته باشه! باید همه‌جا سفید باشه. اوه و راستی! خیلی خوشحالم که مزه‌ی برف مثلِ مزه‌ی بستنی وانیلی مصنوعی نیست.»

جـِـین بدونِ آنکه چیزی بگوید، چترِ خود را باز کرد و بالای سرش گرفت.

«جین؟ چیزی نمیخوای بگی؟ از اوّلِ صبح یه کلمه هم حرف نزدی! طوری شده؟»

همانطور که بستنی را می‌جوید ( ! ) و به روبه‌رو نگاه می‌کرد گفت: 

«نه»

«خدای مَن! اونجا رو ببین! 70% تخفیف! نظرت چیه بریم و یه نگاهی به بوت‌هاش بندازیم؟»

«من عجله دارم. تو اگه می‌خوای برو.»

لارا همینطور که به فروشنده‌ی بوتیک که پسری خوش‌چهره بود و به او لبخند می‌زد خیره شده بود؛ گفت

«آها.. باشه.. پس بعداً می‌بینمت!»

*

به بستنی وانیلیِ خود نگاه کرد و آخرین قطعه‌ی آن را در دهان گذاشت. هوا مطبوع بود. برعکسِ لارا او عاشقِ طعمِ شیرینِ وانیل بود و از هوایِ بارونی لذّت می‌برد. حتی از خیس شدن نمی‌ترسید. و تنها برایِ اینکه مادرش بازهم از خیس بودنِ موهایش گلایه نکند، چتر را محکم بالایِ سرِ خود نگه داشته بود. به کارهایش فکر می‌کرد. به اینکه اصلاً حوصله ندارد به لارا وقتی از پسرِ فروشنده‌ی بوتیک حرف می‌زند و بعد هم با آن صدای نازکش جیغ می‌زند که فروشنده او را به صرف یک قهوه دعوت کرده است، گوش کند.

به پارکِ کنارِ خانه‌شان نزدیک می‌شد. اینجا همیشه در نظرش غمگین بود. باد، تاب خالی را حرکت میداد و صدای قژقژ آن آزار دهنده بود.

ناگهان، گویی روحی در چهره‌ی جین دمیده شد. ناخودآگاه به سمتِ پارک قدم برداشت و از خانه دور شد. چتر را به زمین انداخت. نگاهش تنها به تاب دوخته شده بود. دستانش را لرزان به سمتِ زنجیرهای سرد و خیسِ تاب برد و آن را متوقف کرد. به آرامی نشست و چشمانش را بست.. 

باد بازهم تاب را به حرکت درآورد. قطرات باران صورت جین را تَر میکردند. باران شدّت گرفت، این دفعه، خشم در میانِ قطره‌هایِ باران موج می‌زد. از چشم سمت چپِ جین قطره‌ی اشکِ داغی فرو ریخت.. 

برگه‌ی امتحانی که بدترین نمره روی آن خودنمایی میکرد، مادر و پدر که باهم دعوا میکردند، لارا که به سختی گریه می‌کرد، پدربزرگ که دیگر حتی نمیتوانست قرصش را قورت بدهد، کفش‌های گِلی و دستکش‌های کهنه، بستنی وانیلی که روی زمین افتاده بود، کیف‌پولی که خالی بود، نگاه‌های کثیف و تحقیرآمیز آدم‌ها، دنیای بی‌انتهایِ کوچک، و جین، جین که دیگر همه‌چیز را، حتی اِسمِ خودش را از یاد برده بود..

باران میبارید.. جین گریه کرد و گریه کرد..

به گل‌های سرخِ کنارِ پنجره‌اَش فکر کرد. آن‌ها همیشه سمبلِ "اُمید" و "عشق" بوده‌اند. حداقل، برای جین چنین معنی داشتند.. گل‌های سرخ.. تصمیم گرفت چشم‌هایش را باز کند و ببیند که آیا هنوز هم گلدانِ خاکستریشان در کنارِ پنجره‌ی اتاقش قرار دارد یا خیر.. 

در یک لحظه، چیزی انگار، جین را از خواب بیدار کرد، چشمانش را باز کرد. لارا را دید که با خنده به سمتش می‌دود. «اینجایی؟!» بازهم می‌خندد. «ببین چی خریدم! دیگه مجبور نیستیم با اون کفش‌های کتونیِ مسخره زیر بارون راه بریم. این بوت ها رو ببین!!» جین با تعجب از جایش برمی‌خیزد. «بوت..؟»

هوا آفتابی شده بود. به سمتِ خانه رفت. مادرش منتظرِ او بود. «جین!! کجا بودی؟ اوه خدایِ من! موهایت.. اِشکالی نداره. بیا این چای رو بنوش، گرمِت می‌کنه.» و حوله‌ای را به دورِ جین می‌اندازد. لارا از پشتِ سرش می‌گوید: «جین! واقعاً که خیلی حواس پرت شدی! چتر رو زیرِ بارون وِل کرده بودی!»

جین از پله‌ها بالا می‌رود. در اتاقش را باز میکند و به سمت پنجره میرود. گل‌های سرخ.. آنها سرِ جایشان بودند. فقط.. گلدانشان، این همان گلدان نیست. گلدانی با رنگِ بنفش بادمجونی و طرح‌هایی زیبا به جای آن گلدانِ خاکستری رنگِ پلاستیکی آمده بود. جین با صدایِ بلند میگوید: «مادر! تو این گلدان را عوض کرده‌ای؟؟»

«گلدان؟ کُدام گلدان؟» و از آن طرف صدای لارا می‌آید: «جین! خواهش می‌کنم بیا پایین! پدر 1 بسته بستنی وانیلی خریده‌ است! و البته یک ظرف بستنی شکلاتی نیز برای من!»

«الآن می‌آیم»

جین به بیرون نگاه می‌کند. رنگین کمان شده بود.

نمیفهمید. فقط میدانست که چیزی در یک جایی از این دنیای کوچکِ بی انتها، تغییر کرده بود. به گلدان نگاه کرد. نه، گلدان نمیتوانست باشد.. چشمانش را بست..

∞ او بی‌نهایت  را زیرِ پایش گذاشته بود.. 

[لینک]

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 19:29 PM  توسط الـهـه  | 

نیم‌فاصِله‌های ِبسیارخوشایند

این‌روزهاروخیلی‌دوست‌دارم.

هَوایِ‌بارونی‌وگاهاًنم‌نم‌بارون‌وفیلمِ‌ترسناک‌و‌سیب ِتُرش‌همراهِ‌نمک‌

وژاکتِ‌قرمزوجوراب‌پشمی‌وپیداکردنِ‌دوستایِ‌دورانِ‌قدیم.

قِیمه‌پُلو(دستپختِ‌مامان،به‌قولِ‌خودش،غذایی‌که‌هر3دخترش‌دوست‌دارند)، خوندنِ‌کِتاب(دزیره)، دفترِبنفش(فیزیک)، بی‌اِف‌اِف‌ز(روژان،نیکو،صبا،پرستو،رومینا)، پروژه‌ی‌آمار(تاثیرِموسیقیِ‌کلاسیک‌بریادگیری)، گِرفتنِ‌نمره‌ی95توی‌ِکلاس‌زبان، آماده‌شدن‌واسه‌آزمونِ‌بین‌المللیِDELEوخواندنِ‌اسپانیایی‌به‌همراهِ‌مادر، ریاضی، فیزیک، شیمی(بخشِ‌شیرینِ‌مُدلِ‌کوانتومیِ‌اتم)، کفشِ‌آل‌اِستارِعزیزم، مادرِهمیشه‌انرژی+، الهه‌همیشه‌درصحنه، استعدادِکول‌بودن‌درخونِ‌ماست، وایبر، بنفش، آبی‌تیره، راننده‌سرویسِ‌خوشحال‌وخجسته، آدَم‌های‌حسود، بعدازمدّت‌ها.. شادیِ مرموزِ مَن! 

~ اِمتِحانِ‌ریاضی، 7.75 یا 8؟ مسئله این اَست! [لینک]

~ دیس‌اینکریدیبلی‌واندِرفول‌فیلینگ!! [لینک]

~ چرانمی‌تونم‌رواین‌قالِب‌موزیک‌بذارم؟ :| 

~ قالِب‌حِسِّ‌خوب‌می‌ده، جازیادداره، سلیقه‌نداره -.- (درگیری)

هُـــشدار! × × × × همراه با این آهنگ [لینک] خوانده‌شود! × × × × 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:35 PM  توسط الـهـه  | 

یــِـک شب ِ پاییزی بود به گمانم..

در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم با سختی هندزفری را از زیر مقنعه مدرسه‌اَم رَد می‌کردم و در گوش‌هایم قرار می‌دادم. هر 2 یا شایدهَم 3 دقیقه یک بار "سوز" می‌آمَد. نه از آن "سوز"ها که می‌گویند تا مغزِاستخوانِ‌آدَم نُفوذ می‌کُند. و نه هم از آن "سوز"ها که آدم به خود می‌لرزد. از آن "سوز"هایِ دروغگو که زیادی پُرحرفی می‌کُنند. خانُمی که در کنارِ من نشسته بود؛ پُشتِ تلفنِ "همراه" به شخصی ناشِناس از تاخیرِ سرویس حمل‌ونقلِ تِهران به خصوص اتوبوس‌ها و به خصوص در غربِ تهران، گلایه می‌کرد. پسرِ لاغراندامی با موهای مجعد و "وز وز" شده با یک عینکِ ته استکانی و یک کوله‌پُشتیِ بسیار کوچک و زِواردَررفته جلویِ ما قدم می‌زد. چند دقیقه بعد، اتوبوس آمد. سوار شُدیم. به ایستگاهِ تاکسی که رسیدیم؛ من و خانُمِ غرغرو پیاده شُدیم. پسرِ لاغرِ دانشجو(شاید) از نگاهم گُم شد. به سَمتِ تاکسی که من را راهیِ خانه‌مان می‌کرد رفتم. من مثلِ همیشه وسط قرار داشتم ( ! ). سمت چپ، خانُمی دست به سینه نشسته بود. این دفعه انرژی منفی از سمت چپ و از جانِب همین خانُمِ کمی عصبی منتقل می‌شد. وقتی به مقصد رسیدیم، سریع از ماشین بیرون پریدم. به جایِ اینکه بپیچم تو کوچه‌ی 19اُم و مسیرِ تاریک و خوف‌ناک‌ َش را بپیمایم ( !! ) پایین‌تر رفتم. 2 تا کتابِ کمک درسی لازم داشتم و فکر می‌کردم می‌توانم از لوازم تحریریِ "بغل" ِ خیابانِ پایین‌تر از کوچه 19اُم، تهیه کنم. اما خوب، بسته بود. و من تمام راه را با بی‌حوصلگی برگشتم. مَردُم با تعجب نگاهم می‌کردند؛ خودم می‌دانم با لباسِ مدرسه خیلی مسخره و مضحک به نظر می‌آیم؛ خصوصاً با آن مقنعه‌ی چادُرمانند و چتری‌هایِ خیلی کوتاهم. هرطوری که بود از میانِ آن آدم‌های فضول فرار کردم. آستین‌های سویشرت َم را پایین تر کشیدم. "کوچه 19اُم". آسمان به من زُل زده بود. به کارهای‌ناتمام فکر می‌کردم. فکر کُنم در آن 7 دقیقه که کوچه‌ی 19اُم را پایین می‌آمدم، به همه چیز فکر کردم. به روژان که الآن حتماً از من ناراحت است. نیکو که گاهی سر چیزهای الکی با او بحث می‌کنم. مادرم که من را بی‌مسئولیت می‌خواند. پدرم که روزهای تعطیل که می‌آیم پشت لپ‌تاپ می‌پرسد: مشق‌هایت را نوشتی؟. دلم برای پرستو تنگ شده است. صبا که سرما خورده بود. نیکوی خواهر که این روزها نمی‌دانم چرا اینقدر به سینما می‌رود. هدا که شاید رشته‌اش را عوض کند. خودم! الهه‌ای که آرزوها و برنامه‌هایش فکر می‌شوند، عملی نمی‌شوند. به آرزو‌های قشنگ قشنگ فکر می‌کنم. و بعد از این همه خیالبافی، میخندم و کلید را در در می‌چرخانم. خدایِ مَن! هوایِ خانه از بیرون هم سردتر است! 

+ [لینک]

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 13:26 PM  توسط الـهـه  | 

مَن مِدادرنگی‌هایم را می‌خواهم.

این‌کار از عُهده‌ی مَن برنمی‌آمَد. مَن بلد نبودَم و نیستَم که کسی را مجبور به انجامِ کاری کُنم. دلیلِ این‌که با "بچّه" هم درگیر نشُدم همین پذیرفتن ِ ضعف ِ بدون ِ دَرمان بود. ضَعفی که درآخر مرا زمین می‌زند [شاید]. "بچّه" مِدادرنگی‌هایِ مَن را هرشب زیرِ بالشت‌ش قایم می‌کرد. شایَد می‌دانِست دغدغه‌ی مِدادرنگی‌ها را و بازهم شاید می‌شناخت ضعف ِ بدون ِ دَرمان ِ مَن را. شیشه‌های شِکسته [از بیرون] مرا بیشتر به این حسِّ از درون "شکسته شدن" نزدیک می‌کرد. هروقت به این ضعف ِ بدون ِ دَرمان فکر می‌کردم؛ انگار یک توپ ِ بسکِتبال (صرفاً از نظرِ بزرگ و سنگین بودن) به قلبم برخورد می‌کرد. اِنگار تک تکِ احساساتم را این ضعف ِ بدون ِ درمان احاطه کرده بود. دستانم، گریه می‌کردند. با اینکه زمانِ زیادی از آشنایی با او می‌گذرد و من سعی می‌کنم این ضعف ِ بدون ِ درمان را کُنترل کنم؛ "بچّه" هنوز مِدادرنگی‌هایَم را از مَن پنهان می‌کند. می‌گوید که من نمی‌دانم دغدغه‌های آن‌ها را. خوب، مَن که نمی‌توانم کسی را مجبور به اَنجام دادنِ کاری یا قبول کردنِ چیزی وادار کُنم. با این حال، دلم برای مِدادرنگی‌ها تنگ شده بود. هر روز بیشتر از دیروز از "بچّه" متنفر می‌شدم. وقتی می‌خندید دلم میخواست قلّاده‌ی این ضعف ِ بدون ِ درمان را باز کنم و با بی‌تفاوتی خفه‌اَش کُنم. گریه‌ برایم حِسّ ملموس‌تری داشت. نگاه‌های او مرا خیلی خیلی خیلی آزار می‌داد. نگاهِ کثیفی داشت. و من برای اوّلین بار می‌ترسیدم. این ضعف ِ بدون ِ درمان از همین آشنایی با او گریبانِ مرا گرفت. که گریه‌هایم رفتند بالا و دریا شدن و با ابر‌ها درخشیدند. من ترسو نبودم. این ضعف ِ بدون ِ درمان.. همه چیز زیر سرِ «او» و نگاهِ بیمارکُننده‌اش بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 2:27 AM  توسط الـهـه  | 

اِهِم..! من همیشه یه ایده‌ای دارم! (B

خیلی جمعه مزخرفی بود. احساسِ بیهودگی داشتم. حوصله‌ام سر رفته بود و نمیدونستم چیکار باید کنم.  هیچکس هم تو خونه حرفِ منو گوش نمیداد :| نه وقتی که تقاضای ناهار می‌کردم به مامانم و اظهارِ گرسنگی می‌کردم و نه وقتی که مثلِ همیشه می‌خواستم یه خلاقیّتی بزنم و تو ذوقم خورد. خوب «من دارم تو این کشور حروم میشم»! و وقتی مامانم هم به ایده‌یِ فوق‌العاده‌ای که داشتم ری-اَکشِن ِ خاصّی نشون نمیده از دیگرون چه انتظار؟ خیلی وقته تو این فکرم که بشم وزیرِ آموزش و پرورش و یه کارِ نوین در مِتودِ آموزشیِ مقطعِ دبیرستان پیاده کنم. پیشنهادم این بود که مثل دانشگاه که رشته‌های میان-رشته‌ای داره، تو دبیرستان هم اینکار انجام بشه. خوب درسته که من رشته‌ام ریاضی ـه اما خوب دلیل نمیشه که کتاب ِ درسی ِ "تاریخِ ایران و جهان" یا "اقتصاد" رو که فقط بچه‌هایِ انسانی میخونن، نخونم. خوب دوست دارم بدونم. بخونم! واسه همین میتونه یه رشته وجود داشته باشه به نامِ ریاسانی(=ریاضی+انسانی) که یه سِلِکشن از اون درس‌هایی که در اون 2 رشته اَساسی هست رو داشته باشه. اما همونطور که اِشاره کردم، مامانم توجهِ خاصّی نشون نداد. اما مَن که میدونم، میان ایده‌ی من رو از همین وبلاگ میدزدن و میرن باهاش پُز میدن! (والا!) :)))

× دیشب با مامان و بابام فیلمِ "چ" رو دیدیم. اصلاً خوب نبود. یعنی.. ربطی به "چمران" نداشت. اما خوب نمیدونم چرا گریه کردم. مامان و بابام طی 3 شبِ گذشته کُلِ داستانِ انقلاب رو برام گفتن. به جنگ ایران و عراق اشاره ای داشتن. و باعث شد خیلی فکر کنم به داستانِ ایران. و خیلی جذّاب بود. خیلی.

× ملّت وقتی بیکارن میرن تستِ ریاضی- فیزیک میزنن. ما میگیریم میخوابیم.. -_-

× مامانَم از اسپانیا برگشت. با کُلی سوغاتی‌های جذّاب و دوست داشتنی. [لینک]

× لوازم تحریر هم داریم :)) [لینک]

× من خیلی اَزت می‌ترسم فیزیکِ اِبلیس :| . از تو هم همینطور مُعلّمِ فیزیکِ اِبلیس #_#

× این روزها ما آوریل گوش می‌دهیم. شوما چِطور؟ :د "وات دِ هِل؟" [لینک] آهنگِ "ËveyBody hurts"  ِش هم قشنگه. "Stop standing there" و "Tomorrow" و "Complicated" همچنین :)) 

× من می‌رَم ریاضی حل کنم. اِمروز روزِ این فیزیک پرروئه بود :| 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:12 PM  توسط الـهـه  | 

Hey! Teacher! Leave those kidz ALONE /

× من اصلاً ِ اصلاً ِ اصلاً حوصله‌ی مَدرسه را نَدارم.

× و این اوّلین سالی اَست که این حِس به این شِدّت در من نفوذ کرده است. :| 

× بَرعکسِ بقیّه صُبح زود بیدار شُدن رو دوست دارم.

× من فقط با سنگین بودن درس‌های دوّم دبیرستان و بعضی معلّم‌ها مُشکل دارم.

× و صد البته از اِمتحانات خیلی زیاد می‌ترسم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ساعت 15:4 PM  توسط الـهـه  | 

گُم می‌شوم گاهاً. تحلیل آدَم‌ها شُغلِ من است.

به من نزدیک می‌شوی؟

100 قــَدَم به‌طَرفت می‌آیم.

از من دور می‌شوی؟

فـَرسنگ‌ها فاصله می‌گیرم.

دلم می‌خواهد گاهاً تنها باشـَم. می‌گویَند آدَمِ خودشیفته‌ای هَستَم. قبلاًها اِنکار می‌کردم. امّا الـآن اوضاع فرق کـَرده است. خیلی حال‌به‌هم‌زن است که حِس می‌کُنی خودَت هم قدرِ خودت را نمی‌دانی؛ چه خواسته آدم‌ها. به مادَرم فکر می‌کنم که چه قدر دوستَم دارد. که نـَباشد معنا ندارم. به نیکو و هدا، به خواهرانَم فکر می‌کنم که چه مِهربان به من فِکر می‌کنند و چه از خُدا خواسته خواهری می‌کنند برای یِک موجودِ خودشیفته‌ی خودخواهِ پرتوقع. به پِدر فکر می‌کُنم، به دستانش، فَدای دستانِ خسته‌اش بشوم. آخــَر به دوستانم فکر می‌کنم. به کسانی که می‌آیند، می‌روند، می‌آیند، می‌مانند، می‌روند، .. و کلاً هستَند و نیستند. اَمّا می‌دانی، اوّل از همه‌ی این‌ها به خودَم فکر کردم. خیلی فِکر کردم. خُدا هم بود اتفاقاً. بود و من نمی‌توانستم حسّش کنم. 

+ باز هم در دُنیای آدَم‌ها غرق می‌شوم.

+ خُدا من را بِکش بالآ از این کُنج. کُنجِ خسته‌ی لعنتی.

+ با این آهنگ، نِوشته شد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 1:22 AM  توسط الـهـه  | 

دُکمه

شاید هیچ‌وقت راجع به کسی اینطور ننوشته بودم. شاید باید راجع به همه‌ی آدم‌های مهمِ زندگی‌ام یک مَتنِ بلند بالا بنویسم. اینکه میگویم "آدم‌های مهمِ زندگی‌ام" یعنی کسانی که با تنها یک محبتِ کوچک مِهرِشان به دلم نشسته است و بعد با وفاداری آن را در قلبم تثبیت کرده اند. کسانی که به نظرم جذاب هستند. چون مهربانند. چون مهربانی‌شان پایانی ندارد. چون "واقعاً" دوستت دارند. شاید باید یک متنِ بلند بالا بنویسم؛ تشکر کنم از اینکه به زندگی‌ام وارد شدند. و بگویم که قطعاً بدونِ آنها قِسمتِ اعظمِ زندگی‌ام فلج است. یک متنِ بلند بالا به خانواده‌ای که نظیرش نیست. که اگر هم نظیرش باشد(که نیست) حاضر نیستم تغییرش دهم. دوستانی که آنقدر به من شادی بخشیدند که شاید باید برای شُمارِشَش، واحِدی با نامِ لبخند بر ثانیه قرار داد. درهرصورت میخواهم بدانید که من خیلی خوشبخت هستم. من خیلی خیلی خوشبخت هستم که "آدم‌های مهمِ زندگی‌ام" آنقدر(=اینقدر=همان‌قدر) خوب و دوست‌داشتنی هستند. من در این دنیا، مالِکِ نِعمتِ فراوان هستم. چون "آدم‌ها مهمِ زندگی‌ام" را دارم. :)

~~~~~~~~~~~~

مَن میخواهم راجع به تو صحبت کنم. نمی‌دانم از همان اول با چه قدرتی و چگونه توانستی من را جذب ِ خودت کنی. نمی‌دانم چرا و چطور حِس کردم دوستت دارم بدونِ آنکه از ابتدا شِناختِ قابلِ توجهی نِسبت به تو داشته باشم. تو من را نِگاه نمی‌کردی. من برایم مهم نبود. می‌دانستم تو را به دست نخواهم آورد. می‌دانستم تو نمیتوانی دوستَم باشی و دوستَم داشته باشی. نمیتوانیم دوستِ هم باشیم. از همان حس‌های کمیابت به من هدیه کردی. از همان فرمول‌های پیچیده‌ی مخصوصِ خودت استفاده کردی. کِنارم بودی اما با من نبودی. با من نبودی و من تلاشی نکردم که با من بمانی. اما میدانی و میدانم که از تهِ دل میخواستم باهم باشیم. تو رفتی. تو فکر کردی من نمی‌خواهم دوستی واقعی را با تو تجربه کنم. و وقتی رفتی؛ فهمیدم از دستت داده‌ام. برای برگشتنت با خشم فریاد کشیدم. دعوا کردم. قهر کردم. گریه کردم. ناراحت بودم. غمگین بودم. دلشکسته. ناامید. من به تو یک "قلب" هدیه کردم و تو یک "نگاه". همه چیز از همان تماسِ تلفنی شروع شد. و بعد نامه. باران. گُلی که به من هدیه کردی. دستت را گرفتم. گفتی:«بدون خیلی برام مهمی که دارم قدم زدن تو بارون رو با تو تقسیم میکنم!» خندیدم اما هم‌زمان حسودی کردم. به باران. که آنقدر دوستش داشتی. و خدا آن نرم‌افزارِ بنفش‌رنگِ معروف را از ما نگیرد! خلاصه‌ی داستان این بود که آخرش همه چیز به خوبی و خوشی شروع شد! من و تو باهم آشنا شدیم و هرگز فکر نمیکردیم نزدیک‌تر شویم. دوست شدیم و هرگز فکر نمیکردیم صمیمی شویم. صمیمی بودیم اما خواهر نبودیم. بهت گفتم: تو مثلِ خواهرمی. میدانستی که هستی و میدانستی که من هم میتوانم برایت باشم. خواهر باشم. خواهرم شدی. و "قــول" دادیم که تا اَبَد باهم بمانیم. تا من عروسی کنم. تا من عروسیِ پسرِ تو را ببینم. آجیل تو آسمون. به خیاط نیاز دارم. فضا. 1392/12/17 ؛ 1393/05/27 و هزاران رازی که فقط من میدانم و تو. من و تو. و روزی که هیچ ناگفته ای نمیماند. و زمانی که نمیدانم دقیقاً کِی می‌شود؛ باهم پیر می‌شویم و ناممان در تاریخ ثبت می‌شود: "خواهرانِ همیشگی" 

+ برای روژان 

+ [کـِلیـک]

[کـِلیـک]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 4:6 AM  توسط الـهـه  | 

این ماشین رو می‌بینی؟ آره. تَصادُف کرد! این سیگار رو می‌بینی؟ آره. خاموش شُد! این صَندلی‌چوبی رو می‌بینی؟ آره. بَدجوری شِکَست! این پیرهَن رو می‌بینی؟ آره. کَثیف شُد! این اَنگــُشت رو می‌بینی؟ آره. زَخم شُد! این لامپ رو می‌بینی؟ آره. سوخت! این خونه رو می‌بینی؟ آره. آتیش گِرِفت! این دَستمال‌کاغذی رو می‌بینی؟ آره. مُچاله شُد! این کیلید رو می‌بینی؟ آره. هاها؛ گــُم شُد! این کِتاب رو می‌بینی؟ آره. خیس شُد! این لِنگه جوراب می‌بینی؟ آره. بو می‌ده! این دَستبَند رو می‌بینی؟ آره. به راحَتی پاره شُد! این نِوِشته رو می‌بینی؟ آره. خونده شُد! خوانَنده رو می‌بینی؟ آره. هاها؛ همین الـآن کُشته شُدَ! خودِت رو می‌بینی؟ اِمم.. آره؟! - بَنگ - کُشته شد!! 

× آهای..! مَنو می‌بینی..؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 1:43 AM  توسط الـهـه  | 

الهه تمامی احساسات اخیرش را بــِــُـروز میدهد (!)

من میترسم، از قهر، از دعوا، داد، بَد و بیراه. از از دست دادن دوستام، از از دست دادن دشمنام حتی! از از دست

 دادن اون کسی که خیلی دوستش دارم و الان باهم قهریم، با اینکه من یه گام بزرگ برای درست شدن همه چیز

 برداشتم اما..

از از دست دادن شما! از از دادن تویی که داری این جمله رو میخونی! از از دست دادن اِبی، "دلارام"، دیدار، رقصنده 

:)


****

خب درس های زیادی هست، تکالیف زیادی هست، فیزیک برام سخته :/ اما میخونم درست میشه همه چی.

درس بیشتر میخونم این ترم حسابی.


***

24 ام اسفند بلیت ایتالیا داریم، خواهر جانم من میایم پیشت، گریه نکن :**

***

میخواستم اینو بذارم تو یه پُست جدا اما گفتم حالا چه کاریه! :

"دهه هفتاد؟!"

^

|

|

ایده از "دلارام" است :) 


دهه هفتاد؟

بازم از این مسخره بازیا؟ بازم از این فلِش هایِ نامربوطِ حاصل از ترشحاتِ ذهن ِ ایرانی ها؟ چرا وایبر رو به دستگیره در فلش میزنید و بالاش مینویسید دستِ گل ِ دهه هفتادی "ها" ؟!

یعنی چی اینکار؟ اگه 3-4 تا دختر و پسر لوس و ننر مدام لباشونو غنچه کردن و V نشون دادن یا عینک ریبن و کفش Dc پوشیدن و با موبایل تو آینه عکس گرفتن گذاشتن اینستا چه ربطی به کل ــه دهه هفتادی ها داره؟؟

این وسط کلیپس چی میگه؟ چه ربطی داره به دهه هفتاد؟؟ برگردی بگی من امروز حوصله ندارم مطمئنا اولین ری اکشن ــی که از مامان بابات (یا خواهر و برادر دهه 60 ــی ات) میشنوی اینه که شما دهه هفتادی ها هم که همش... . همش چی؟ ما چه هیزم تری به شما فروختیم؟ آقا اصن فاعل رو ما نمیگم، من ِ الهه 15 ساله چیکار کردم مثلن آخه؟

اگه این مُدلی ــه که به عکسای تو اینستاگرام دهه هفتادی ها بخندید و مسخرشون کنید و بگید چه قدر بچگانه و مضحک، نمیگم غلط میگید ولی قبول کنید ماهم بخوایم میتونیم واسه خودمون سوژه پیدا کنیم و به شما دهه 60 ــی ها گیر بدیم که دوست عزیز به خدا سوژه دیگه ای به غیر از در و دیوار و کتاب سوخته و خاطرات بچگی شما و اینکه تو دوران جنگ بودید و این جور حرفا پیدا میشه! باور کنید که پیدا میشه!

آخه واقعا کارتون درسته؟ این وسط مامان باباهای دهه 40 تا 50 چی میگن دیگه؟ اصن میتونن یه خرده دانش جامعه شناسی شون رو بالا ببرن و ایــــنقدر و به ایــــن شدّت مقایسه نکن خودشون رو با ما "دهه هفتادی" ها!؟

خوبه ما هم وختی دهه 80 ــی ها اومدن بالا برگردیم بگیم: شوما ها دیگه برید گم شید هیچی درس نخوندید و فقط دم به دقیقه تعطیل شدید؟ بی سوادین و هییچی حالیتون نی! همون دبستانی ها مذکور و این جور حرفا...؟

نکنید آخه! چه کاریه آدم گیر بده به تاریخ تولد و دهه ِ  فردی که به دنیا اومده؟ به خدا هیچ جای دنیا اینکارا رو نمیکنن که شما بی دلیل اینطور میکنید با بچه های مردم!

همین دهه هفتادی ها هستن که مدال میارن واسه کشور، تو المپیاد شرکت میکنن مقام میارن، خوب درس میخونن یه کاره ای بشن و به همین شمایی که میگی: دهه هفتادی ها اینجور، دهه هفتادی ها اونجور، خدمت کنن.

بله، بله، قبول دارم، هر دوره ای یه سری ویژگی های خاص خودشو داره، تو هر دوره ای یه چیزی مُد میشه، یه چیزی از مُد میفته، کلی علایق و سلایق عوض میشن، این یه موضوع طبیعیه! چرا اینقدر با باد زدن آتیش رابطه ی بین خودمون نسل بعدیمونو خراب کنیم؟ درک هم خوب چیزیه!

هرکسی شخصیت منحصر به فرد خودشو داره، درست و منطقی نیست که برداریم همه رو با فرهنگ ها و اخلاقیات گوناگون بندازیم تو ظرف کذایی دهه هفتادی ها!

دهه 40-50 و دوران انقلاب و دهه 60 و زمونه جنگ و دهه هفتآد و نوجوون های با روحیات گوناگون هرکدوم خوبی ها و بدی های خودشونو دارن! اصن دهه که خوب و بد نداره! شاید آدماش خوب و بد داشته باشن صرفن!

به دهه هم احترام بذاریم! به خودمون احترام بذاریم و با اینکارا نشون ندیم که از درک و فهم کمی برخورداریم.

همه باید بتونن با همه دوست باشن، با هم اتحاد داشته باشن،  همه در احترام به یکدیگر مسئولیم، در درکِ یکدیگر مسئولیم، هم من ِ خواهر کوچیکه ِ دهه هفتادی و هم خواهر بزرگه ی دهه شصتی!

همیشه اینطور فکر کن که : همه در قبال هم مسئولیم، اما "من" بیشتر ؛)

***

برف چه قدر خوب بود، چه قدر اون روزا به من آرامش داد :)

اون گوشه سمت راستیه منم ^_^

پایینیه : پرستو

اون یکی : رومینا 

:))


***


+ آهنگ وبلاگم رو دوس دارم :

safe & sound - taylor swift <3

+ اینستاگرام خوبه.

+ وایبر به من وابسته شده! 

- کادر ــِ قالب ــِـ وبلاگ رو نرو ــِـ اما خود ــِـ قالب عآلیه :))

+ ریاضی خوبه.

+وبلاگ رو دوست دارم.

+پیانو

+عید

+مسافرت

+تعطیلی

+تابستون نزدییییکه! :))))

+دوستتون دارم بچه ها، از تههه دل! باور کنییید!


*این عکس به عقیده الهه مملو از انرژی + می‌باشد*


×کِلیک 3>×




+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 1:52 AM  توسط الـهـه  | 

شروع شد..

راه می‌رود و سنگی را پیوسته با پا به جلو می راند و داستانش نقل می‌کند. باران نمی‌بارد. هوا هم ابری نیست. آسمان قرمز است. امشب برف می‌بارد. 

-خیلی فکر می‌کنی. 

-خیلی فکر می‌کند.

-خیلی فکرها فکر نشده اند.

-من می‌دانم..

سنگ به بیراهه می‌رود. عابر می ایستد. چراغ سبز است. نگاه می‌کنم. چه قدر پیجیده است همه چیز. چه قدر همه چیز باید فکر شود. همه چیز باید ثبت شود. عابر عبور میکند. بوق ماشین "اِکو" ‌میشود. 

صدای کلاغ ها. صدای خنده ها. صدای شلیک گلوله..

هوا خفه است. هوا دم است. آسمان قرمز است. و همچنان عابر عبور میکند.

دیگر سنگی در راه نیست تا با او همراه شود. 

..

برف نمیبارد. برف نبارید. برف باریده نشد. امشب آسمان قرمز است.

و من میلرزم. و عابر می ایستد. و خدا.. و خدا هست. 

اشک ها یخ میزنند. بچه ها صاف راه میروند. دیوار میشکند. پل ها ساخته میشنود. حال ها خوب میشود.

شکلات آب میشود. قند در برف گم می شود. کفش دوزک میمیرد و عابر عبور میکند..

زمین میلرزد. عابر می رقصد. خدا میخندد.

و من می ایستم..

داستان نقل می شود. همه چیز مسند میشود. همه چیز سند میشود. همه چیز می آیند. هیچ چیز نمیرود.

در بسته میشود. و گل ها آواز میخوانند. و عابر عبور میکند، از دیوار راست عبور میکند..

نقطه



+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:44 PM  توسط الـهـه  | 

خواب (؟) گریه (؟)

یک روز بعد از مدت ها نخواندن، ننوشتن و گریه نکردن، بود..

من حالم خوب است ها! فقط خسته ام از امتحان ها! همین! :) 

* اولین مطلبی است که دوست دارم فقط دوستان بخوانند :) *



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:46 AM  توسط الـهـه  | 

برگشتی خوشحال کننده! (فرضا!)


بیخیال امتحانات! بیخیال نمره ی نسبتا پایین تر از 20! بیخیال شیمی! بیخیال خستگی!

دلم برایت تنگ شده بود وبلاگم! بیا بغلم اصن..


+ این آهنگو حتمن گوش کنید! ---> سینا حجازی - تهران

اینم یه لینک :دی :

لینک

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:7 PM  توسط الـهـه  | 

گذشته ی خوب من


یک "مدلی" شده ام. یک "مدلی" که یقین دارم الهه نیست. 

این روزها بیشتر حرف هایم را قورت میدهم و یک جرعه سکوت هم پشتش، اشتهایم به خاموشی گراییده است و صحنه های تکراری را دوره میکنم. 

بیشتر فکر میکنم، بیشتر غمگین میشوم.

بیشتر با دیگران هم صحبت میشوم، بیشتر سیاهی های مشکلات را درک میکنم.

از این همه رابطه های مستقیم و نگاه های پر از دشنام دلم میگیرد، نه، میشکند..

از این هم ساده لوحی و خوش بینی هایم و امید به آینده ی بخار گرفته ای که حتی با "ها" کردن هم نمی توان آن را پاک نمود، خسته ام.

دوست دارم بدوم و "سرما روی تنم بخزد"، کتاب گذشته را با تمامی آدم های قدیمی اش بخرم و هر روز صفحاتش را ورق بزنم و بوی سوخته هر برگ را با تمام وجود تا عمق درک و احساساتم برسانم.

و گم بشوم در خاطرات ناب و صداهایی که یک بار و برای همیشه شنیده ام.

من میترسم. حتی حال دیگر مثل قبل ها بدون ترس در "دنیا مال من است" نمی نویسم، میترسم از خودم، حرف هایم، مخاطب ها.. و هیچگاه دیگر حتی نمیتوانید دست نوشته های مچاله شده ی من را در سطل زباله بیابید، همه شان اینجاست، پیش من.. و انگار که همین کاغذ های مچاله شده، خلاصه ی گذشته ای را که محو شده است، دیکته میکنند.

هر روز به گذشته سلام میکنم و حالش را میپرسم، خوش به حالش، همیشه در آرامش و خواب شیرین فرو رفته است. گذشته هیچوقت حتی جواب سلام مرا هم نداد.. خب حالا شما بگویید؟ دلتان نمیشکند؟

...

این روزها بیشتر فکر میکنم..

بیشتر به گذشته فکر میکنم..

از همیشه بیشتر غمگین می شوم..


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:9 PM  توسط الـهـه  | 

اومدم که بگم..

اومدم که بگم از دست بعضیا خیلییی دلخورم..

دیدار؟دلارام؟النا؟ داشتیم؟

گذاشتید رفتید؟ به همین راحتی؟ :| :/ :(

خب دیگه نوشتن فایده ای نداره.

حتی اگه من الان بخوام بگم فردا -22 آذر 92- تولد 3 سالگی وبلاگمه، باز هم فایده نداره.

واقعن دلخورم از همتون. 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:45 PM  توسط الـهـه  | 

به همین سردی.

نمی‌دانم چرا؟ حتی یک ذره هم نمی‌فهمم، جوابش را نمی‌دانم. اینکه نوسانات چرا اینقدر منظم است، چرا نمودار زندگی ما اینگونه کشیده شده و درجه ی خوب بودن و آرامش داشتن اینقدر پایین معین شده، چرا تا می‌خواهی خوشحالی ات را برای چند روزی حفظ کنی، یک حرفی، یک کسی، یک اتفاقی مچاله میکند حال خوبت را، می اندازدش درون سطل زباله.

و اصلا حتی نمیتوان در روزهای بارانی هم شاد بود. میفهمید چه میگویم؟ به قول یه نفر:

"همیشه همین طور بوده است" اصلن اینطور آفریده شده ایم ~~~~> بیا بازهم بی ربط بنویسیم...

عطر خوب باران و هوای خنک و ژاکت قرمز و یک مادر و پدر آرام مزه ی شیرین و خوبی دارد اما کافی است این وضع را با تمامی ویژگی هایش قورت بدهی تا طعم تلخ و زننده ی آن قیافه را درهم و برهم "تر" کند.

بعید نیست که از این موضوع خیلی زود خسته شوی و مدام دلت بخواهد بخوابی و ای کاش همیشه 5 شنبه بماند...


 به همین سردی...

+دلارام، منو ببخش.. تا همین حدی که اومدم یه حرفی زدم و نظر تایید کردم.. یه بار میام حرفای تک تکتون رو کامل میخونم. :( 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:16 PM  توسط الـهـه  | 

بالاخره یه چیز خوبی هست!

نمیگم همه چی خوبه اما لااقل یه چیزی هست که آدم بتونه بهش دل خوش کنه و بگه حالش خوبه. نمیگم سخت نیس اوضاع، ولی یه اتفاقی حتی خیلی هم کوچیک میفته که یه لبخندی میزنی دیگه، یه خرده با یه دوستی میخندی. حتی وختایی که از دستِ یکی عصبانی میشی بعد یکی دیگه هم پشت تو هست، این مدلی خیلی دعوا آسون تر میگذره! باور کن! اصن همین که ریسه میری از خنده و به دوستت میگی: "ما خیلی بدبختیم! فردا فیزیک کلی تمرین داریم، ریاضی امتحان داریم، وای امتحان سمپاد رو بگو! من واقعن نمیدونم چیکار کنم. ما خیلی بدبختیم!"

بعد همچنان ادامه میدی به خندیدن.. اصن بیاین به خدا بگیم، خدای عزیز، امروز میخوای چیکار کنی که موجبات خنده و شادی ما فراهم بشه؟؟ 

حتی به "پژمان" دیدن های ساعت یک ربع به 9 شب هم میشه بسنده کرد، خداوکیلی هرموقع اگه خندتون گرفت بخندید، خیلی موثره..

مهر خیلی زمان سختیه، خیلی فشار زیاده، اما میشه یه جوری درستش کرد. یه راهی هس بالاخره! 

+ حدودا 20 بار به مامانم گفتم : مامان کاش شما همسن من بودین، باهم میرفتیم مدرسه، اصن باهم درس میخوندیم، بغل دستی ِ من بودین و کلی باهم میخندیدیم. 

مامانم هر 20 بار از حرفم خوششون اومد! واقعن چه خوب میشد اگه مامان بابا همسنت بودن، همه کاراتون باهم مشترک بود! 

خیلی مامان بابا داشتن خیلی خوبه. خیلی خواهر داشتن خوبه. خیلی آهنگ گوش کردن خوبه.

خیلی چیزا خوبه. فقط باید تو ذهنمون مهم جلوه "اش" کنیم!

من درس خوندن رو دوست دارم. اما اصلن از نمره خوشم نمیاد. از 20 ش هم خوشم نمیاد. 20 ی که تا الان باهام بوده و از این به بعد یکمی ازم دور شده. درهرصورت...

هیچی همین دیگه. خیلی حرف نمیزنم.

~~~~~> Pic


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:59 PM  توسط الـهـه  | 

یک امتحان الهی. :|

امشب!

به وبلاگ ها تا جایی که میشد و میتونستم سر زدم، حرفاشونو خوندم، نظر های کوتاه کوتاه گذاشتم. همونطور که در پست پایینی گفتم --> به طرز وحشتناکی دلم تنگه براتون! :دی "وحشتناآک :دی"

دیدار دلم برات تنگ شده، صبا بنویس تو وبلاگت اون ف*یس بو*ق رو ول کن! ، دلارااام برای تو هم دلم تنگه، اِبی خوش آمد میگوییم! و...

یه چیزی! درس میخونم ها! اما وقت کمه! و امتحانا سخت! و نمره ها پایین! :دی

دستِ گلم درد نکنه! :دی 

اما همه چی خوب میشه. دعا! دعا رو فراموش نکنید.

عرض میکنم، اِهم اِهم:

(الهه در حال غرق شدن در انبوهی از درس ها، امتحانات، نمره ها و کلاس ها) 


تابستان 92- شمال- آسمان ابری پشت- الهه

(خواهشمندیم به آسمان ابری پشت توجه فرمایید :دی)

|

|

|

-----> [Pic]

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:7 PM  توسط الـهـه  | 

مطالب قدیمی‌تر