سه نقطه اِدامه . . .

توی "وایبــِر" برای مامانــَم هرچی "sticker" ـ "I'm sorry" و فــُلان بود؛ فِرِستادَم. بعد مامان زد: ?why بعد زدم: because I love u, usted es mi amor (=چون دوستِت دارم؛ شما عِشقِ من هستی.) مامانم زد: no te creo (=فکر نمیکنم(یا یه همچین چیزی چون من هنوز نمیتونم خیلی خوب صحبت کنم!)) زدم: ?porque(=چرا؟) و دیگه جوابی برام نزد. فقَط با خواهرم پُشتِ وایبر حرف زد و رفت خوابید :| منم دیگه کاری نکردم. اِمروز هم بــِهم زنگ نَزد. فردا هم میره شیراز. اِمروز ظرفا رو جمع کَردَم و روکِشِ مُبل‌ها رو کِشیدم. دیگه هیچی.. بابام صِدام میکنه بــِرَم بیرون. میخواد منو مامان رو آشتی بــِده یعنی؟ من که عُذرخواهی کردم.. 

× اَخبارِ بَعدی متعاقباً اِعلام می‌شود :د

× اما مُطمَئِنم که قَبل از رفتَنِش میاد بغلم می‌کنه و میگه مواظِب ِ بابا باش تا برگردم. : )

+ چند دقیقه بعد +

رَفتــَم بیرون. بابام گــُفت: بیا از این میوه‌‌ها بخور. دستِ مامانــَم یه ظَرف میوه‌ بود. هَمَشون هم پوست کنده و چِشمَک زَن! رَفتم جِلو و با پرروییِ تمام، کُلیشو خوردم! :)) بابام پُرسید: بَرایِ مامانِت شَربَت دُرُست کردی؟ بَعد من به مِن و مِن اُفتادَم +__+" مامان گــُفت: مَن که شربت نمی‌خورم. دارم میوه می‌خورم. اون همه میوه تو یخچاله، باید یکی بره برای بقیّه هم قاچ کُنه بیاره باهم بخورن. من هَم دیگه هیچی نگفتم میوه ــَم رو خوردم و سرِ مامان رو بوسیدم. رَفتم تو اتاق.

× فکر کنم اوضاع خوب شد :) 

 

+ تاريخ یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 9:0 PM نويسنده الـهـه |

من با مامان قَهر بودم (شاید هم مامان با من قهر بود). سَرِ میزِ شام، بابام که میدونست اوضاع عادّی نیست، به من نگاه کرد و سَرِشو تکون داد (=چی شده؟) و من هم درجواب سَرَمو خیلی آروم تکون دادم (=چیزی نشده). بَعد بابام به مامانم -که سَرِش پایین بود و با اَخم با غَذاش بازی میکرد- نگاه کرد و سَرِش رو تکون داد (=چی شده؟) و مامانم هم روشو برگردوند و به صفحه‌ی دیجیتالیِ ماشین‌لباس‌شویی خیره شد تا ببینه چند دقیقه تا پایانِ شستشوی لِباس‌ها مونده. و بعد خیلی آروم به خوردنِ غَذاش اِدامه داد (=نمیدونم راجع‌به چی حرف میزنی!). بابام دیگه تَلاشی برای سَر دراوردن از دَعوایِ نه‌چندان‌جالبِ ما نَکرد. من ظرف‌ها رو جمع کردم و میز رو با حوله‌ی قِرمز رنگ تمیز کردم. از مامان پُرسیدم: ظَرفِ ماست رو بردارم؟ به سَختی و آرومی و بدونِ اینکه نِگاهم کُنه جواب داد: نه. اومدم داخلِ اتاق. و نمیدونم چیکار کنم تا از دِلِش دربیارم. آخه.. منم اَزَش ناراحتم.. جُمله‌ای که زد، خیلی عَصَبانیم کرده بود..

+ اِدامه دارد..! 

 

+ تاريخ شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 9:48 PM نويسنده الـهـه |

من عاشِقِ نوشیدنِ چای هستم. آروم و سوزناک از گَلو میره پایین و در آنِ واحد چشمات رو باز میکنه. خصوصاً اگرَ شَبِ تعطیل باشه و رویِ مُبل لَم داده باشی و فیلم ببینی. خصوصاً اگر بَعدِ شام باشه. بَعد از یه قورمه سَبزیِ "مامان‌پَز" ! تازه از این هم لِذّت‌بخش‌تر اینه که بِری سرِ قوری و ببینی حَداقل 2 لیوان دیگه میتونی نوشِ جان کنی! یعنی هنوز تویِ قوری چای باشه.. و اینکه لیوان اول رو بدونِ هیچی(=نه قند=نه شُکُلات=نه گَز) صَرف کنی و لیوانِ دوم رو با شُکُلات‌های قَلبی شکلِ کوچکِ و خوشمزه. حدودایِ ساعت 2/5 ــِ شب؛ یک نَفَر یه آهنگِ خیلی خوب بهت معرفی کنه. و تا 4 ــِ صُبح با یه دوستِ دوست‌داشتنی صُحبَت کنی. 4/5 بخوابی و فردا ساعت 12/5 از خواب بیدار شی. نون و پنیر و گوجه بِخوری و بری کِلاسِ اسپانیایی. شَب هم به اِتِّفاقِ مامان بِری سینَما.

تا همین حَد میتونه آرامِش و شادیِ من رو فراهم کنه. ( ! ) 

+ تاريخ جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 8:55 PM نويسنده الـهـه |

فَردا رسیده بود. اما چون من دیروز یک لیوانِ دسته‌دار را شکاندانم، کفش‌هایم آماده نبودند. پس تصمیم بر آن شد که به تنهایی به رودخانه بروم و برای شام ماهی‌گیری کنم. بَعد به سَرم زد گلدان را جا‌به‌جا کنم و خاکِ ماهی‌تابه را بگیرم. باران که گرفت ناگهان رُفتگر را دیدم که زباله‌ها را مُـرَتـّب در ماشین می‌چید. پله‌ها را شمُردَم و پَرده‌های پذیرایی را در ماشین اَنداختم. تِلفُن برای 2 ساعت اِشغال بود. پس عینک پدربزرگ را روی میزِ جلوی تلویزیون گذاشتم و برای اطمینان دَر را 3 بار قفل کردم. دقیقن همان روز بود که بَسته‌ی سفارشی رِسید و من برای اِحتِرام به گنجشک ها آب و دان دادَم. بعد روبالِشی را 3 بار عوض کردم. موزه‌ی شَهر را به دلیلِ نامعلومی به روی همِگان باز کرده بودند. اما خوب، برای من فرقی نداشت چون من که هنوز رُژ لب قرمزم را از پُشتِ تخت‌خواب بیرون نیاورده بودم. چراغ راهنمایی‌رانندگیِ سَرِ چهارراه همیشه سبز بود. و به قَدری لذّت بخش بود تماشایِ او که به خانه‌ی سفید سنگ می‌زد. برای خواهَرش تمامیِ مُشکلاتِ من را توضیح داده بود و خواهرش هم در جواب فقط خندیده بود. توضیح این بود که مشکل مالیِ خانواده آن پِسَربچه‌ی نوجوان عمیق‌تر از آن بود که به پرستار پیشنهادِ ازدواج بدهد؛ و خوب پرستار هم عاشِقِ جرّاح شده بود. پس من ترجیح دادم سکوت کنم. بعد، مُبل‌های نارنجی رنگِ همسایه را دیدم که به سختی از چارچوبِ در رَد شدند و او را دیدم که چه‌قدر سرِ آن کارگران فریاد کشید. با این همه، فَردا رسید و من بازهم لیوان از دَستم اُفتاد؛ شکست و هزار هزار هزار تِکّه شد. فَردا رسید و لیوان از دَستم اُفتاد.

+ تاريخ یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:55 PM نويسنده الـهـه |

هیس.

داستان را دوباره شروع میکنم. او حالش بهتر بود. میخندید. درست است که کتاب هایش را سوزاند، درست است که با خواهر کوچکش دعوا کرد و سر پدر بیمارش فریاد کشید.. اما درعوض دوید. برعکس همه از سایه اش فرار نکرد. او دوید و خورشید را دنبال کرد. او دوید و نسیم را نوازش کرد. او دوید و دور شد. از همه کس و همه چیز. او اکنون خودش بود. نه، شاید خودش هم نبود. شاید او بود که او را جای خودش جا زده بود. او حرف های خودش را نمیفهمید. و مینوشت. میدانست همه حرف هایش دروغی راست است اما نوشت. و صداااا ها.. او همه چیز را لمس کرد. او خودش را پایین انداخت. پرواز بلد نبود. اما توانست یاد بگیرد و یاد بدهد آزادی را. او خودش بود. 18 سالش بود. او مستقل تر از همیشه بود. او خودش بود. او او بود. او دوید. دوید و پیانو ها از ساختمان پرتاب شدند. موسیقی در دریا غرق شد و او دوید. آسمان پاره شد و مهتاب بارید. او بود. اما شاید در آن چند ثانیه فقط گیج و سرگردان مانده بود بین بودن و نبودن گل سرخ. 

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 2:29 PM نويسنده الـهـه |

دستم.. گریه میکند. حرف نمیزند. چشم هایم، میخواهند بمیرند. *تو* آره "تو" باز هم *من* را تنها گذاشتی. من.. من نمیخواهم به کسی وابسته شوم. من الهه را پیدا کردم.. او پیش من است. پس بِروید. اصلن نمیخواهم. نمیخواهم تنهایی ام را پُر کنید. وقتی تنهایم بهترم. "من الان چه کارت کنم؟" هی..هیچی. 

 × من جُفتَم را پیدا کرده ام.

 × موسیقی؛ با من ازدواج کن.

 × من از موسیقی باردارم. 

 × [link]

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 10:18 PM نويسنده الـهـه |

× من نمیتونم بنویسم..

 

+ میشه اینو گوش کنید: [link]

(برداشته شده از وبلاگ ×بی عصب×)

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 10:7 PM نويسنده الـهـه |

سلام :)

من، نمیدونم چی بگم راستِش.. خیلی سخته.. ینی.. بعد از این همه مُدّت بیای بگی سَلام!! قبول کنید که شَهامتِ خودشو میخواد.

مث یه بچه ای که میخواد برای اولین بار به مربی کودکستان و بچه های اون مهد کودک بگه سَلام! من الهه هستم و بعد از مُدت ها هَستَم. و فعلن میمانم! 

+ بی عصب متن آخرت منو متحول کرده! 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 10:1 PM نويسنده الـهـه |

تابستان برگشت..

من شادم چون الهه شاد است.

میخواهم در این تابستان با الهه باشم. با الهه وقت بگذرانم. با الهه بخندم. با الهه درس بخوانم. با الهه کلاس بروم. با الهه آهنگ گوش کنم. با الهه گریه کنم. با الهه نیایش کنم. میخواهم با الهه خوب رفتار کنم. میخواهم بهش برسم. مراقبش باشم. مثل یک مادر الهه را بزرگ کنم. میخواهم سبزیجات و میوه به خوردش دهم. او را با با دوستانش به گردش ببرم. او را به مسافرتی به یاد ماندنی مهمان کنم. میخواهم در این تابستان به معلوماتش اضافه شود. میخواهم حتی با زور هم که شده از وایبر و واتس اپ و لپ تاپ دورش کنم.. آخر میخواهم بهش کمک کنم. او خودش را گم کرده است. به قول نیکو (دوست) که میگوید دچار عدم تعادل شخصیتی شده ام! میخواهم در گوشش نجوا کنم که کتاب بخوان. برای درس خواندن سال بعد برنامه ریزی کن. به دوستانت در حد تعادل اهمیت بده. میخواهم سرش داد بزنم که خانواده ات را فراموش نکن. ببخشید که موهایت را خودم شانه نزدم. ببخشید که موهایت را نبافتم. ببخشید که با تو گریه نکردم. ببخشید که باید اتاقت نامرتب باشد. ببخشید که نذاشتم به علایقت توجه کنی. نذاشتم پیانو بنوازی. نذاشتم وقت بیشتری بگذاری و زبان بخوانی. میخواهم جبران کنم. میخواهم از تو یک انسان موفق بسازم. میخواهم بزرگ شوی و مایه افتخارم شوی؛ الهه. الهه جان.. میخواهم کاری کنم که با من بیشتر حرف بزنی. با من بیشتر ارتباط برقرار کنی. الهه جان.. عزیزم تو گم شدی. در دوستانت، در خانواده ات، در روابط اجتماعی، در اینکه نگرانی باید همه خوب باشند، در اینکه نگرانی که باید نیاز همه را برطرف کنی. حرف های مادر را به خاطر میاوری؟ کمی خودخواه باش الهه.. تو خودت را گم کرده ای. نیاز داری تنها باشی. نیاز داری با من خلوت کنی. به حرفم گوش کن الهه. به خاطر خودت هم که شده کمی نگران باش. کمی گریه کن. کمی به خودت برس. من نگرانم.. خیلی نگرانتم الهه جان.. الهه جانم..

نظراتتان را میخونم.. دوستتان دارم.. اما بذارید الهه گم شده را پیدا کنم.. او باید جوابتان را بدهد. اما در حال حاضر نه من و نه الهه توان پاسخ به هیچ چیز، غیر از حماقت های خودمان را نداریم..

×اینترنت جان، به الهه ی من نزدیک نشو..

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 1:42 PM نويسنده الـهـه |

2 مدل نوشتن داریم. شاد و غمگین.. منشعبش نکنید. نگفتم سبک، گفتم مدل! ینی حس. ینی اون بازتاب ِ حس ِ نویسنده به خواننده. حالا بگذریم..

من شادم. در آینده غمگین میشم. گفتم در جریان باشید. میدونم حوصله خوندن حرفای چرت و پرت یه دختری که امروز متولد شد رو ندارید. اصن.. اردیبهشتی ها خیلی حرف میزنن.. حوصله آدم سر میره! جدی میگم. لازم نیست بخونید. اصن ادامه ندید. من مینویسم چون نمیتونم نگم. نمیتونم نباشم. چون فکرم میره سمت بلاگفا و بعد فلش بَک میزنه به اون روزای اوج نوشتن و خوندن و وبلاگ گردی. 

من اصن به شما نمیگم امروز تولدمه، اصن نمیگم امتحانام از 22 اردیبهشت 93 شروع میشه. نو شدن سال رو بهتون تبریک نگفتم (حالا تبریک. آرزوی یه سال خوب و شاد و این تعارفات!) . و حتی با دوستای قدیمیم، با صبا و رومینا و پرستو خیلی وقت بود حرف نزده بودم. بهتون نگفتم که رفتم مادرید و رم و هدا (خواهر گرام) رو دیدم و چه قدر خوش گذشت و چه قدر عکس گرفتم. حتی نرفتم اینستاگرام. حتی کتاب چهره (ف ی س بو%ک) رو هم اکتیو نکردم. نگفتم کارگاه علوم داشتیم؛ دومین کارگاه علوم دبیرستان فرزانگان 7. نگفتم که حتی تو صفحه اصلی سایت مدرسه عکسمو زدن و روز تولدم و معروف شدم و هپی طور و این داستانا. (کلیک) (البته نمیدید بهتر بود با این قیافه، الهه ک! :د ) اصن نگفتم که تصمیمم شد برم رشته ریاضی و از دوستام جدا میشم. دیگه با روژان نیستم. نگفتم که چه قدر با روژان دوست شدم و اصن باورم نمیشه! نگفتم چه قدر دوسش دارم و بعد این مدت کم چه قدر بهش وابسته شدم. و نیکو و تینا هم هستن، در کنار من و دوستشون دارم. گفتم که پرستو یهو غافلگیرکننده از سمت مدرسه شون اومدن مدرسه ما برا بازدید از کارگاه و من چه قدر خوشحال شدم. نگفتم که بعد از مدت امروز با رومینا حرف زدم و با صبا کلی تجدید خاطره کردیم باز. نگفتم که کلی تبریک تولد دریافت کردم و حس کردم چه قدر خوبه که آدما یادشونه! نگفتم که یه تولد کوچیک داشتیم امروز. نگفتم که نیکو (خواهرم) برام بلیت کنسرت زانیارو گرفت و داریم 19 ام میریم کنسرت و من چه قدر سوپرایز شدم و چه قدر خوشحالم که همچین خواهر مهربون و خوبی دارم. نگفتم اینا رو. و نیازی نبود که بگم. نیازی نبود بدونید. به شما ربطی نداره.

من باید مینوشتم فقط. باید میگفتم. انتظار نداشتم حوصله کنید بخونید. من حرف های ناگفته زیادی دارم. و میگم و باز هم میگم که لازم نیست بخونید.

1 ماه دیگه مونده. تو تابستون میترکونیم.. مگه نه ؟ : ) 







+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 11:18 PM نويسنده الـهـه |

آرزویم این است/

بام تهران، باران، شب، صدای کر کننده ی آهنگ، ماشین، سرعت، تونل، جیغ..


همین.


+ م ن ب ی م ع ر ف ت ن ی س ت م 

+ د و س ت ت د ا ر م ن ی ر . م ن و ب ب خ ش ا ب ی

+ ه م ه م ن و ب ب خ ش ی د

+ ب ل ا گ ف ا 3 >

+ تاريخ جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 4:9 AM نويسنده الـهـه |

من میترسم، از قهر، از دعوا، داد، بَد و بیراه. از از دست دادن دوستام، از از دست دادن دشمنام حتی! از از دست

 دادن اون کسی که خیلی دوستش دارم و الان باهم قهریم، با اینکه من یه گام بزرگ برای درست شدن همه چیز

 برداشتم اما..

از از دست دادن شما! از از دادن تویی که داری این جمله رو میخونی! از از دست دادن اِبی، "دلارام"، دیدار، رقصنده 

:)


****

خب درس های زیادی هست، تکالیف زیادی هست، فیزیک برام سخته :/ اما میخونم درست میشه همه چی.

درس بیشتر میخونم این ترم حسابی.


***

24 ام اسفند بلیت ایتالیا داریم، خواهر جانم من میایم پیشت، گریه نکن :**

***

میخواستم اینو بذارم تو یه پُست جدا اما گفتم حالا چه کاریه! :

"دهه هفتاد؟!"

^

|

|

ایده از "دلارام" است :) 


دهه هفتاد؟

بازم از این مسخره بازیا؟ بازم از این فلِش هایِ نامربوطِ حاصل از ترشحاتِ ذهن ِ ایرانی ها؟ چرا وایبر رو به دستگیره در فلش میزنید و بالاش مینویسید دستِ گل ِ دهه هفتادی "ها" ؟!

یعنی چی اینکار؟ اگه 3-4 تا دختر و پسر لوس و ننر مدام لباشونو غنچه کردن و V نشون دادن یا عینک ریبن و کفش Dc پوشیدن و با موبایل تو آینه عکس گرفتن گذاشتن اینستا چه ربطی به کل ــه دهه هفتادی ها داره؟؟

این وسط کلیپس چی میگه؟ چه ربطی داره به دهه هفتاد؟؟ برگردی بگی من امروز حوصله ندارم مطمئنا اولین ری اکشن ــی که از مامان بابات (یا خواهر و برادر دهه 60 ــی ات) میشنوی اینه که شما دهه هفتادی ها هم که همش... . همش چی؟ ما چه هیزم تری به شما فروختیم؟ آقا اصن فاعل رو ما نمیگم، من ِ الهه 15 ساله چیکار کردم مثلن آخه؟

اگه این مُدلی ــه که به عکسای تو اینستاگرام دهه هفتادی ها بخندید و مسخرشون کنید و بگید چه قدر بچگانه و مضحک، نمیگم غلط میگید ولی قبول کنید ماهم بخوایم میتونیم واسه خودمون سوژه پیدا کنیم و به شما دهه 60 ــی ها گیر بدیم که دوست عزیز به خدا سوژه دیگه ای به غیر از در و دیوار و کتاب سوخته و خاطرات بچگی شما و اینکه تو دوران جنگ بودید و این جور حرفا پیدا میشه! باور کنید که پیدا میشه!

آخه واقعا کارتون درسته؟ این وسط مامان باباهای دهه 40 تا 50 چی میگن دیگه؟ اصن میتونن یه خرده دانش جامعه شناسی شون رو بالا ببرن و ایــــنقدر و به ایــــن شدّت مقایسه نکن خودشون رو با ما "دهه هفتادی" ها!؟

خوبه ما هم وختی دهه 80 ــی ها اومدن بالا برگردیم بگیم: شوما ها دیگه برید گم شید هیچی درس نخوندید و فقط دم به دقیقه تعطیل شدید؟ بی سوادین و هییچی حالیتون نی! همون دبستانی ها مذکور و این جور حرفا...؟

نکنید آخه! چه کاریه آدم گیر بده به تاریخ تولد و دهه ِ  فردی که به دنیا اومده؟ به خدا هیچ جای دنیا اینکارا رو نمیکنن که شما بی دلیل اینطور میکنید با بچه های مردم!

همین دهه هفتادی ها هستن که مدال میارن واسه کشور، تو المپیاد شرکت میکنن مقام میارن، خوب درس میخونن یه کاره ای بشن و به همین شمایی که میگی: دهه هفتادی ها اینجور، دهه هفتادی ها اونجور، خدمت کنن.

بله، بله، قبول دارم، هر دوره ای یه سری ویژگی های خاص خودشو داره، تو هر دوره ای یه چیزی مُد میشه، یه چیزی از مُد میفته، کلی علایق و سلایق عوض میشن، این یه موضوع طبیعیه! چرا اینقدر با باد زدن آتیش رابطه ی بین خودمون نسل بعدیمونو خراب کنیم؟ درک هم خوب چیزیه!

هرکسی شخصیت منحصر به فرد خودشو داره، درست و منطقی نیست که برداریم همه رو با فرهنگ ها و اخلاقیات گوناگون بندازیم تو ظرف کذایی دهه هفتادی ها!

دهه 40-50 و دوران انقلاب و دهه 60 و زمونه جنگ و دهه هفتآد و نوجوون های با روحیات گوناگون هرکدوم خوبی ها و بدی های خودشونو دارن! اصن دهه که خوب و بد نداره! شاید آدماش خوب و بد داشته باشن صرفن!

به دهه هم احترام بذاریم! به خودمون احترام بذاریم و با اینکارا نشون ندیم که از درک و فهم کمی برخورداریم.

همه باید بتونن با همه دوست باشن، با هم اتحاد داشته باشن،  همه در احترام به یکدیگر مسئولیم، در درکِ یکدیگر مسئولیم، هم من ِ خواهر کوچیکه ِ دهه هفتادی و هم خواهر بزرگه ی دهه شصتی!

همیشه اینطور فکر کن که : همه در قبال هم مسئولیم، اما "من" بیشتر ؛)

***

برف چه قدر خوب بود، چه قدر اون روزا به من آرامش داد :)

اون گوشه سمت راستیه منم ^_^

پایینیه : پرستو

اون یکی : رومینا 

:))


***


+ آهنگ وبلاگم رو دوس دارم :

safe & sound - taylor swift <3

+ اینستاگرام خوبه.

+ وایبر به من وابسته شده! 

- کادر ــِ قالب ــِـ وبلاگ رو نرو ــِـ اما خود ــِـ قالب عآلیه :))

+ ریاضی خوبه.

+وبلاگ رو دوست دارم.

+پیانو

+عید

+مسافرت

+تعطیلی

+تابستون نزدییییکه! :))))

+دوستتون دارم بچه ها، از تههه دل! باور کنییید!


*این عکس به عقیده الهه مملو از انرژی + می‌باشد*


×کِلیک 3>×




+ تاريخ جمعه دوم اسفند 1392ساعت 1:52 AM نويسنده الـهـه |

راه می‌رود و سنگی را پیوسته با پا به جلو می راند و داستانش نقل می‌کند. باران نمی‌بارد. هوا هم ابری نیست. آسمان قرمز است. امشب برف می‌بارد. 

-خیلی فکر می‌کنی. 

-خیلی فکر می‌کند.

-خیلی فکرها فکر نشده اند.

-من می‌دانم..

سنگ به بیراهه می‌رود. عابر می ایستد. چراغ سبز است. نگاه می‌کنم. چه قدر پیجیده است همه چیز. چه قدر همه چیز باید فکر شود. همه چیز باید ثبت شود. عابر عبور میکند. بوق ماشین "اِکو" ‌میشود. 

صدای کلاغ ها. صدای خنده ها. صدای شلیک گلوله..

هوا خفه است. هوا دم است. آسمان قرمز است. و همچنان عابر عبور میکند.

دیگر سنگی در راه نیست تا با او همراه شود. 

..

برف نمیبارد. برف نبارید. برف باریده نشد. امشب آسمان قرمز است.

و من میلرزم. و عابر می ایستد. و خدا.. و خدا هست. 

اشک ها یخ میزنند. بچه ها صاف راه میروند. دیوار میشکند. پل ها ساخته میشنود. حال ها خوب میشود.

شکلات آب میشود. قند در برف گم می شود. کفش دوزک میمیرد و عابر عبور میکند..

زمین میلرزد. عابر می رقصد. خدا میخندد.

و من می ایستم..

داستان نقل می شود. همه چیز مسند میشود. همه چیز سند میشود. همه چیز می آیند. هیچ چیز نمیرود.

در بسته میشود. و گل ها آواز میخوانند. و عابر عبور میکند، از دیوار راست عبور میکند..

نقطه



+ تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 5:44 PM نويسنده الـهـه |

یک روز بعد از مدت ها نخواندن، ننوشتن و گریه نکردن، بود..

من حالم خوب است ها! فقط خسته ام از امتحان ها! همین! :) 

* اولین مطلبی است که دوست دارم فقط دوستان بخوانند :) *



ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 1:46 AM نويسنده الـهـه |


بیخیال امتحانات! بیخیال نمره ی نسبتا پایین تر از 20! بیخیال شیمی! بیخیال خستگی!

دلم برایت تنگ شده بود وبلاگم! بیا بغلم اصن..


+ این آهنگو حتمن گوش کنید! ---> سینا حجازی - تهران

اینم یه لینک :دی :

لینک

+ تاريخ دوشنبه نهم دی 1392ساعت 6:7 PM نويسنده الـهـه |


یک "مدلی" شده ام. یک "مدلی" که یقین دارم الهه نیست. 

این روزها بیشتر حرف هایم را قورت میدهم و یک جرعه سکوت هم پشتش، اشتهایم به خاموشی گراییده است و صحنه های تکراری را دوره میکنم. 

بیشتر فکر میکنم، بیشتر غمگین میشوم.

بیشتر با دیگران هم صحبت میشوم، بیشتر سیاهی های مشکلات را درک میکنم.

از این همه رابطه های مستقیم و نگاه های پر از دشنام دلم میگیرد، نه، میشکند..

از این هم ساده لوحی و خوش بینی هایم و امید به آینده ی بخار گرفته ای که حتی با "ها" کردن هم نمی توان آن را پاک نمود، خسته ام.

دوست دارم بدوم و "سرما روی تنم بخزد"، کتاب گذشته را با تمامی آدم های قدیمی اش بخرم و هر روز صفحاتش را ورق بزنم و بوی سوخته هر برگ را با تمام وجود تا عمق درک و احساساتم برسانم.

و گم بشوم در خاطرات ناب و صداهایی که یک بار و برای همیشه شنیده ام.

من میترسم. حتی حال دیگر مثل قبل ها بدون ترس در "دنیا مال من است" نمی نویسم، میترسم از خودم، حرف هایم، مخاطب ها.. و هیچگاه دیگر حتی نمیتوانید دست نوشته های مچاله شده ی من را در سطل زباله بیابید، همه شان اینجاست، پیش من.. و انگار که همین کاغذ های مچاله شده، خلاصه ی گذشته ای را که محو شده است، دیکته میکنند.

هر روز به گذشته سلام میکنم و حالش را میپرسم، خوش به حالش، همیشه در آرامش و خواب شیرین فرو رفته است. گذشته هیچوقت حتی جواب سلام مرا هم نداد.. خب حالا شما بگویید؟ دلتان نمیشکند؟

...

این روزها بیشتر فکر میکنم..

بیشتر به گذشته فکر میکنم..

از همیشه بیشتر غمگین می شوم..


+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 7:9 PM نويسنده الـهـه |

اومدم که بگم از دست بعضیا خیلییی دلخورم..

دیدار؟دلارام؟النا؟ داشتیم؟

گذاشتید رفتید؟ به همین راحتی؟ :| :/ :(

خب دیگه نوشتن فایده ای نداره.

حتی اگه من الان بخوام بگم فردا -22 آذر 92- تولد 3 سالگی وبلاگمه، باز هم فایده نداره.

واقعن دلخورم از همتون. 


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 2:45 PM نويسنده الـهـه |

نمی‌دانم چرا؟ حتی یک ذره هم نمی‌فهمم، جوابش را نمی‌دانم. اینکه نوسانات چرا اینقدر منظم است، چرا نمودار زندگی ما اینگونه کشیده شده و درجه ی خوب بودن و آرامش داشتن اینقدر پایین معین شده، چرا تا می‌خواهی خوشحالی ات را برای چند روزی حفظ کنی، یک حرفی، یک کسی، یک اتفاقی مچاله میکند حال خوبت را، می اندازدش درون سطل زباله.

و اصلا حتی نمیتوان در روزهای بارانی هم شاد بود. میفهمید چه میگویم؟ به قول یه نفر:

"همیشه همین طور بوده است" اصلن اینطور آفریده شده ایم ~~~~> بیا بازهم بی ربط بنویسیم...

عطر خوب باران و هوای خنک و ژاکت قرمز و یک مادر و پدر آرام مزه ی شیرین و خوبی دارد اما کافی است این وضع را با تمامی ویژگی هایش قورت بدهی تا طعم تلخ و زننده ی آن قیافه را درهم و برهم "تر" کند.

بعید نیست که از این موضوع خیلی زود خسته شوی و مدام دلت بخواهد بخوابی و ای کاش همیشه 5 شنبه بماند...


 به همین سردی...

+دلارام، منو ببخش.. تا همین حدی که اومدم یه حرفی زدم و نظر تایید کردم.. یه بار میام حرفای تک تکتون رو کامل میخونم. :( 

+ تاريخ جمعه یکم آذر 1392ساعت 2:16 PM نويسنده الـهـه |

نمیگم همه چی خوبه اما لااقل یه چیزی هست که آدم بتونه بهش دل خوش کنه و بگه حالش خوبه. نمیگم سخت نیس اوضاع، ولی یه اتفاقی حتی خیلی هم کوچیک میفته که یه لبخندی میزنی دیگه، یه خرده با یه دوستی میخندی. حتی وختایی که از دستِ یکی عصبانی میشی بعد یکی دیگه هم پشت تو هست، این مدلی خیلی دعوا آسون تر میگذره! باور کن! اصن همین که ریسه میری از خنده و به دوستت میگی: "ما خیلی بدبختیم! فردا فیزیک کلی تمرین داریم، ریاضی امتحان داریم، وای امتحان سمپاد رو بگو! من واقعن نمیدونم چیکار کنم. ما خیلی بدبختیم!"

بعد همچنان ادامه میدی به خندیدن.. اصن بیاین به خدا بگیم، خدای عزیز، امروز میخوای چیکار کنی که موجبات خنده و شادی ما فراهم بشه؟؟ 

حتی به "پژمان" دیدن های ساعت یک ربع به 9 شب هم میشه بسنده کرد، خداوکیلی هرموقع اگه خندتون گرفت بخندید، خیلی موثره..

مهر خیلی زمان سختیه، خیلی فشار زیاده، اما میشه یه جوری درستش کرد. یه راهی هس بالاخره! 

+ حدودا 20 بار به مامانم گفتم : مامان کاش شما همسن من بودین، باهم میرفتیم مدرسه، اصن باهم درس میخوندیم، بغل دستی ِ من بودین و کلی باهم میخندیدیم. 

مامانم هر 20 بار از حرفم خوششون اومد! واقعن چه خوب میشد اگه مامان بابا همسنت بودن، همه کاراتون باهم مشترک بود! 

خیلی مامان بابا داشتن خیلی خوبه. خیلی خواهر داشتن خوبه. خیلی آهنگ گوش کردن خوبه.

خیلی چیزا خوبه. فقط باید تو ذهنمون مهم جلوه "اش" کنیم!

من درس خوندن رو دوست دارم. اما اصلن از نمره خوشم نمیاد. از 20 ش هم خوشم نمیاد. 20 ی که تا الان باهام بوده و از این به بعد یکمی ازم دور شده. درهرصورت...

هیچی همین دیگه. خیلی حرف نمیزنم.

~~~~~> Pic


+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 5:59 PM نويسنده الـهـه |

امشب!

به وبلاگ ها تا جایی که میشد و میتونستم سر زدم، حرفاشونو خوندم، نظر های کوتاه کوتاه گذاشتم. همونطور که در پست پایینی گفتم --> به طرز وحشتناکی دلم تنگه براتون! :دی "وحشتناآک :دی"

دیدار دلم برات تنگ شده، صبا بنویس تو وبلاگت اون ف*یس بو*ق رو ول کن! ، دلارااام برای تو هم دلم تنگه، اِبی خوش آمد میگوییم! و...

یه چیزی! درس میخونم ها! اما وقت کمه! و امتحانا سخت! و نمره ها پایین! :دی

دستِ گلم درد نکنه! :دی 

اما همه چی خوب میشه. دعا! دعا رو فراموش نکنید.

عرض میکنم، اِهم اِهم:

(الهه در حال غرق شدن در انبوهی از درس ها، امتحانات، نمره ها و کلاس ها) 


تابستان 92- شمال- آسمان ابری پشت- الهه

(خواهشمندیم به آسمان ابری پشت توجه فرمایید :دی)

|

|

|

-----> [Pic]

+ تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 8:7 PM نويسنده الـهـه |