Links | Profile | Rewind | Home | Beatrice
...
پنجشنبه بیست و دوم خرداد 13931:42 PM
تابستان برگشت..

من شادم چون الهه شاد است.

میخواهم در این تابستان با الهه باشم. با الهه وقت بگذرانم. با الهه بخندم. با الهه درس بخوانم. با الهه کلاس بروم. با الهه آهنگ گوش کنم. با الهه گریه کنم. با الهه نیایش کنم. میخواهم با الهه خوب رفتار کنم. میخواهم بهش برسم. مراقبش باشم. مثل یک مادر الهه را بزرگ کنم. میخواهم سبزیجات و میوه به خوردش دهم. او را با با دوستانش به گردش ببرم. او را به مسافرتی به یاد ماندنی مهمان کنم. میخواهم در این تابستان به معلوماتش اضافه شود. میخواهم حتی با زور هم که شده از وایبر و واتس اپ و لپ تاپ دورش کنم.. آخر میخواهم بهش کمک کنم. او خودش را گم کرده است. به قول نیکو (دوست) که میگوید دچار عدم تعادل شخصیتی شده ام! میخواهم در گوشش نجوا کنم که کتاب بخوان. برای درس خواندن سال بعد برنامه ریزی کن. به دوستانت در حد تعادل اهمیت بده. میخواهم سرش داد بزنم که خانواده ات را فراموش نکن. ببخشید که موهایت را خودم شانه نزدم. ببخشید که موهایت را نبافتم. ببخشید که با تو گریه نکردم. ببخشید که باید اتاقت نامرتب باشد. ببخشید که نذاشتم به علایقت توجه کنی. نذاشتم پیانو بنوازی. نذاشتم وقت بیشتری بگذاری و زبان بخوانی. میخواهم جبران کنم. میخواهم از تو یک انسان موفق بسازم. میخواهم بزرگ شوی و مایه افتخارم شوی؛ الهه. الهه جان.. میخواهم کاری کنم که با من بیشتر حرف بزنی. با من بیشتر ارتباط برقرار کنی. الهه جان.. عزیزم تو گم شدی. در دوستانت، در خانواده ات، در روابط اجتماعی، در اینکه نگرانی باید همه خوب باشند، در اینکه نگرانی که باید نیاز همه را برطرف کنی. حرف های مادر را به خاطر میاوری؟ کمی خودخواه باش الهه.. تو خودت را گم کرده ای. نیاز داری تنها باشی. نیاز داری با من خلوت کنی. به حرفم گوش کن الهه. به خاطر خودت هم که شده کمی نگران باش. کمی گریه کن. کمی به خودت برس. من نگرانم.. خیلی نگرانتم الهه جان.. الهه جانم..

نظراتتان را میخونم.. دوستتان دارم.. اما بذارید الهه گم شده را پیدا کنم.. او باید جوابتان را بدهد. اما در حال حاضر نه من و نه الهه توان پاسخ به هیچ چیز، غیر از حماقت های خودمان را نداریم..

×اینترنت جان، به الهه ی من نزدیک نشو..

 

الـهـه


لازم نیست بخونید!
سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 139311:18 PM
2 مدل نوشتن داریم. شاد و غمگین.. منشعبش نکنید. نگفتم سبک، گفتم مدل! ینی حس. ینی اون بازتاب ِ حس ِ نویسنده به خواننده. حالا بگذریم..

من شادم. در آینده غمگین میشم. گفتم در جریان باشید. میدونم حوصله خوندن حرفای چرت و پرت یه دختری که امروز متولد شد رو ندارید. اصن.. اردیبهشتی ها خیلی حرف میزنن.. حوصله آدم سر میره! جدی میگم. لازم نیست بخونید. اصن ادامه ندید. من مینویسم چون نمیتونم نگم. نمیتونم نباشم. چون فکرم میره سمت بلاگفا و بعد فلش بَک میزنه به اون روزای اوج نوشتن و خوندن و وبلاگ گردی. 

من اصن به شما نمیگم امروز تولدمه، اصن نمیگم امتحانام از 22 اردیبهشت 93 شروع میشه. نو شدن سال رو بهتون تبریک نگفتم (حالا تبریک. آرزوی یه سال خوب و شاد و این تعارفات!) . و حتی با دوستای قدیمیم، با صبا و رومینا و پرستو خیلی وقت بود حرف نزده بودم. بهتون نگفتم که رفتم مادرید و رم و هدا (خواهر گرام) رو دیدم و چه قدر خوش گذشت و چه قدر عکس گرفتم. حتی نرفتم اینستاگرام. حتی کتاب چهره (ف ی س بو%ک) رو هم اکتیو نکردم. نگفتم کارگاه علوم داشتیم؛ دومین کارگاه علوم دبیرستان فرزانگان 7. نگفتم که حتی تو صفحه اصلی سایت مدرسه عکسمو زدن و روز تولدم و معروف شدم و هپی طور و این داستانا. (کلیک) (البته نمیدید بهتر بود با این قیافه، الهه ک! :د ) اصن نگفتم که تصمیمم شد برم رشته ریاضی و از دوستام جدا میشم. دیگه با روژان نیستم. نگفتم که چه قدر با روژان دوست شدم و اصن باورم نمیشه! نگفتم چه قدر دوسش دارم و بعد این مدت کم چه قدر بهش وابسته شدم. و نیکو و تینا هم هستن، در کنار من و دوستشون دارم. گفتم که پرستو یهو غافلگیرکننده از سمت مدرسه شون اومدن مدرسه ما برا بازدید از کارگاه و من چه قدر خوشحال شدم. نگفتم که بعد از مدت امروز با رومینا حرف زدم و با صبا کلی تجدید خاطره کردیم باز. نگفتم که کلی تبریک تولد دریافت کردم و حس کردم چه قدر خوبه که آدما یادشونه! نگفتم که یه تولد کوچیک داشتیم امروز. نگفتم که نیکو (خواهرم) برام بلیت کنسرت زانیارو گرفت و داریم 19 ام میریم کنسرت و من چه قدر سوپرایز شدم و چه قدر خوشحالم که همچین خواهر مهربون و خوبی دارم. نگفتم اینا رو. و نیازی نبود که بگم. نیازی نبود بدونید. به شما ربطی نداره.

من باید مینوشتم فقط. باید میگفتم. انتظار نداشتم حوصله کنید بخونید. من حرف های ناگفته زیادی دارم. و میگم و باز هم میگم که لازم نیست بخونید.

1 ماه دیگه مونده. تو تابستون میترکونیم.. مگه نه ؟ : ) 







الـهـه


من مفید نبودم.
جمعه پنجم اردیبهشت 13934:9 AM
آرزویم این است/

بام تهران، باران، شب، صدای کر کننده ی آهنگ، ماشین، سرعت، تونل، جیغ..


همین.


+ م ن ب ی م ع ر ف ت ن ی س ت م 

+ د و س ت ت د ا ر م ن ی ر . م ن و ب ب خ ش ا ب ی

+ ه م ه م ن و ب ب خ ش ی د

+ ب ل ا گ ف ا 3 >

الـهـه


الهه تمامی احساسات اخیرش را بــِــُـروز میدهد (!)
جمعه دوم اسفند 13921:52 AM
من میترسم، از قهر، از دعوا، داد، بَد و بیراه. از از دست دادن دوستام، از از دست دادن دشمنام حتی! از از دست

 دادن اون کسی که خیلی دوستش دارم و الان باهم قهریم، با اینکه من یه گام بزرگ برای درست شدن همه چیز

 برداشتم اما..

از از دست دادن شما! از از دادن تویی که داری این جمله رو میخونی! از از دست دادن اِبی، "دلارام"، دیدار، رقصنده 

:)


****

خب درس های زیادی هست، تکالیف زیادی هست، فیزیک برام سخته :/ اما میخونم درست میشه همه چی.

درس بیشتر میخونم این ترم حسابی.


***

24 ام اسفند بلیت ایتالیا داریم، خواهر جانم من میایم پیشت، گریه نکن :**

***

میخواستم اینو بذارم تو یه پُست جدا اما گفتم حالا چه کاریه! :

"دهه هفتاد؟!"

^

|

|

ایده از "دلارام" است :) 


دهه هفتاد؟

بازم از این مسخره بازیا؟ بازم از این فلِش هایِ نامربوطِ حاصل از ترشحاتِ ذهن ِ ایرانی ها؟ چرا وایبر رو به دستگیره در فلش میزنید و بالاش مینویسید دستِ گل ِ دهه هفتادی "ها" ؟!

یعنی چی اینکار؟ اگه 3-4 تا دختر و پسر لوس و ننر مدام لباشونو غنچه کردن و V نشون دادن یا عینک ریبن و کفش Dc پوشیدن و با موبایل تو آینه عکس گرفتن گذاشتن اینستا چه ربطی به کل ــه دهه هفتادی ها داره؟؟

این وسط کلیپس چی میگه؟ چه ربطی داره به دهه هفتاد؟؟ برگردی بگی من امروز حوصله ندارم مطمئنا اولین ری اکشن ــی که از مامان بابات (یا خواهر و برادر دهه 60 ــی ات) میشنوی اینه که شما دهه هفتادی ها هم که همش... . همش چی؟ ما چه هیزم تری به شما فروختیم؟ آقا اصن فاعل رو ما نمیگم، من ِ الهه 15 ساله چیکار کردم مثلن آخه؟

اگه این مُدلی ــه که به عکسای تو اینستاگرام دهه هفتادی ها بخندید و مسخرشون کنید و بگید چه قدر بچگانه و مضحک، نمیگم غلط میگید ولی قبول کنید ماهم بخوایم میتونیم واسه خودمون سوژه پیدا کنیم و به شما دهه 60 ــی ها گیر بدیم که دوست عزیز به خدا سوژه دیگه ای به غیر از در و دیوار و کتاب سوخته و خاطرات بچگی شما و اینکه تو دوران جنگ بودید و این جور حرفا پیدا میشه! باور کنید که پیدا میشه!

آخه واقعا کارتون درسته؟ این وسط مامان باباهای دهه 40 تا 50 چی میگن دیگه؟ اصن میتونن یه خرده دانش جامعه شناسی شون رو بالا ببرن و ایــــنقدر و به ایــــن شدّت مقایسه نکن خودشون رو با ما "دهه هفتادی" ها!؟

خوبه ما هم وختی دهه 80 ــی ها اومدن بالا برگردیم بگیم: شوما ها دیگه برید گم شید هیچی درس نخوندید و فقط دم به دقیقه تعطیل شدید؟ بی سوادین و هییچی حالیتون نی! همون دبستانی ها مذکور و این جور حرفا...؟

نکنید آخه! چه کاریه آدم گیر بده به تاریخ تولد و دهه ِ  فردی که به دنیا اومده؟ به خدا هیچ جای دنیا اینکارا رو نمیکنن که شما بی دلیل اینطور میکنید با بچه های مردم!

همین دهه هفتادی ها هستن که مدال میارن واسه کشور، تو المپیاد شرکت میکنن مقام میارن، خوب درس میخونن یه کاره ای بشن و به همین شمایی که میگی: دهه هفتادی ها اینجور، دهه هفتادی ها اونجور، خدمت کنن.

بله، بله، قبول دارم، هر دوره ای یه سری ویژگی های خاص خودشو داره، تو هر دوره ای یه چیزی مُد میشه، یه چیزی از مُد میفته، کلی علایق و سلایق عوض میشن، این یه موضوع طبیعیه! چرا اینقدر با باد زدن آتیش رابطه ی بین خودمون نسل بعدیمونو خراب کنیم؟ درک هم خوب چیزیه!

هرکسی شخصیت منحصر به فرد خودشو داره، درست و منطقی نیست که برداریم همه رو با فرهنگ ها و اخلاقیات گوناگون بندازیم تو ظرف کذایی دهه هفتادی ها!

دهه 40-50 و دوران انقلاب و دهه 60 و زمونه جنگ و دهه هفتآد و نوجوون های با روحیات گوناگون هرکدوم خوبی ها و بدی های خودشونو دارن! اصن دهه که خوب و بد نداره! شاید آدماش خوب و بد داشته باشن صرفن!

به دهه هم احترام بذاریم! به خودمون احترام بذاریم و با اینکارا نشون ندیم که از درک و فهم کمی برخورداریم.

همه باید بتونن با همه دوست باشن، با هم اتحاد داشته باشن،  همه در احترام به یکدیگر مسئولیم، در درکِ یکدیگر مسئولیم، هم من ِ خواهر کوچیکه ِ دهه هفتادی و هم خواهر بزرگه ی دهه شصتی!

همیشه اینطور فکر کن که : همه در قبال هم مسئولیم، اما "من" بیشتر ؛)

***

برف چه قدر خوب بود، چه قدر اون روزا به من آرامش داد :)

اون گوشه سمت راستیه منم ^_^

پایینیه : پرستو

اون یکی : رومینا 

:))


***


+ آهنگ وبلاگم رو دوس دارم :

safe & sound - taylor swift <3

+ اینستاگرام خوبه.

+ وایبر به من وابسته شده! 

- کادر ــِ قالب ــِـ وبلاگ رو نرو ــِـ اما خود ــِـ قالب عآلیه :))

+ ریاضی خوبه.

+وبلاگ رو دوست دارم.

+پیانو

+عید

+مسافرت

+تعطیلی

+تابستون نزدییییکه! :))))

+دوستتون دارم بچه ها، از تههه دل! باور کنییید!


*این عکس به عقیده الهه مملو از انرژی + می‌باشد*


×کِلیک 3>×




الـهـه


شروع شد..
جمعه چهارم بهمن 13925:44 PM
راه می‌رود و سنگی را پیوسته با پا به جلو می راند و داستانش نقل می‌کند. باران نمی‌بارد. هوا هم ابری نیست. آسمان قرمز است. امشب برف می‌بارد. 

-خیلی فکر می‌کنی. 

-خیلی فکر می‌کند.

-خیلی فکرها فکر نشده اند.

-من می‌دانم..

سنگ به بیراهه می‌رود. عابر می ایستد. چراغ سبز است. نگاه می‌کنم. چه قدر پیجیده است همه چیز. چه قدر همه چیز باید فکر شود. همه چیز باید ثبت شود. عابر عبور میکند. بوق ماشین "اِکو" ‌میشود. 

صدای کلاغ ها. صدای خنده ها. صدای شلیک گلوله..

هوا خفه است. هوا دم است. آسمان قرمز است. و همچنان عابر عبور میکند.

دیگر سنگی در راه نیست تا با او همراه شود. 

..

برف نمیبارد. برف نبارید. برف باریده نشد. امشب آسمان قرمز است.

و من میلرزم. و عابر می ایستد. و خدا.. و خدا هست. 

اشک ها یخ میزنند. بچه ها صاف راه میروند. دیوار میشکند. پل ها ساخته میشنود. حال ها خوب میشود.

شکلات آب میشود. قند در برف گم می شود. کفش دوزک میمیرد و عابر عبور میکند..

زمین میلرزد. عابر می رقصد. خدا میخندد.

و من می ایستم..

داستان نقل می شود. همه چیز مسند میشود. همه چیز سند میشود. همه چیز می آیند. هیچ چیز نمیرود.

در بسته میشود. و گل ها آواز میخوانند. و عابر عبور میکند، از دیوار راست عبور میکند..

نقطه



الـهـه


خواب (؟) گریه (؟)
جمعه سیزدهم دی 13921:46 AM
یک روز بعد از مدت ها نخواندن، ننوشتن و گریه نکردن، بود..

من حالم خوب است ها! فقط خسته ام از امتحان ها! همین! :) 

* اولین مطلبی است که دوست دارم فقط دوستان بخوانند :) *


الـهـه


برگشتی خوشحال کننده! (فرضا!)
دوشنبه نهم دی 13926:7 PM

بیخیال امتحانات! بیخیال نمره ی نسبتا پایین تر از 20! بیخیال شیمی! بیخیال خستگی!

دلم برایت تنگ شده بود وبلاگم! بیا بغلم اصن..


+ این آهنگو حتمن گوش کنید! ---> سینا حجازی - تهران

اینم یه لینک :دی :

لینک

الـهـه


گذشته ی خوب من
سه شنبه بیست و ششم آذر 13927:9 PM

یک "مدلی" شده ام. یک "مدلی" که یقین دارم الهه نیست. 

این روزها بیشتر حرف هایم را قورت میدهم و یک جرعه سکوت هم پشتش، اشتهایم به خاموشی گراییده است و صحنه های تکراری را دوره میکنم. 

بیشتر فکر میکنم، بیشتر غمگین میشوم.

بیشتر با دیگران هم صحبت میشوم، بیشتر سیاهی های مشکلات را درک میکنم.

از این همه رابطه های مستقیم و نگاه های پر از دشنام دلم میگیرد، نه، میشکند..

از این هم ساده لوحی و خوش بینی هایم و امید به آینده ی بخار گرفته ای که حتی با "ها" کردن هم نمی توان آن را پاک نمود، خسته ام.

دوست دارم بدوم و "سرما روی تنم بخزد"، کتاب گذشته را با تمامی آدم های قدیمی اش بخرم و هر روز صفحاتش را ورق بزنم و بوی سوخته هر برگ را با تمام وجود تا عمق درک و احساساتم برسانم.

و گم بشوم در خاطرات ناب و صداهایی که یک بار و برای همیشه شنیده ام.

من میترسم. حتی حال دیگر مثل قبل ها بدون ترس در "دنیا مال من است" نمی نویسم، میترسم از خودم، حرف هایم، مخاطب ها.. و هیچگاه دیگر حتی نمیتوانید دست نوشته های مچاله شده ی من را در سطل زباله بیابید، همه شان اینجاست، پیش من.. و انگار که همین کاغذ های مچاله شده، خلاصه ی گذشته ای را که محو شده است، دیکته میکنند.

هر روز به گذشته سلام میکنم و حالش را میپرسم، خوش به حالش، همیشه در آرامش و خواب شیرین فرو رفته است. گذشته هیچوقت حتی جواب سلام مرا هم نداد.. خب حالا شما بگویید؟ دلتان نمیشکند؟

...

این روزها بیشتر فکر میکنم..

بیشتر به گذشته فکر میکنم..

از همیشه بیشتر غمگین می شوم..


الـهـه


اومدم که بگم..
یکشنبه بیست و چهارم آذر 13922:45 PM
اومدم که بگم از دست بعضیا خیلییی دلخورم..

دیدار؟دلارام؟النا؟ داشتیم؟

گذاشتید رفتید؟ به همین راحتی؟ :| :/ :(

خب دیگه نوشتن فایده ای نداره.

حتی اگه من الان بخوام بگم فردا -22 آذر 92- تولد 3 سالگی وبلاگمه، باز هم فایده نداره.

واقعن دلخورم از همتون. 


الـهـه


به همین سردی.
جمعه یکم آذر 13922:16 PM
نمی‌دانم چرا؟ حتی یک ذره هم نمی‌فهمم، جوابش را نمی‌دانم. اینکه نوسانات چرا اینقدر منظم است، چرا نمودار زندگی ما اینگونه کشیده شده و درجه ی خوب بودن و آرامش داشتن اینقدر پایین معین شده، چرا تا می‌خواهی خوشحالی ات را برای چند روزی حفظ کنی، یک حرفی، یک کسی، یک اتفاقی مچاله میکند حال خوبت را، می اندازدش درون سطل زباله.

و اصلا حتی نمیتوان در روزهای بارانی هم شاد بود. میفهمید چه میگویم؟ به قول یه نفر:

"همیشه همین طور بوده است" اصلن اینطور آفریده شده ایم ~~~~> بیا بازهم بی ربط بنویسیم...

عطر خوب باران و هوای خنک و ژاکت قرمز و یک مادر و پدر آرام مزه ی شیرین و خوبی دارد اما کافی است این وضع را با تمامی ویژگی هایش قورت بدهی تا طعم تلخ و زننده ی آن قیافه را درهم و برهم "تر" کند.

بعید نیست که از این موضوع خیلی زود خسته شوی و مدام دلت بخواهد بخوابی و ای کاش همیشه 5 شنبه بماند...


 به همین سردی...

+دلارام، منو ببخش.. تا همین حدی که اومدم یه حرفی زدم و نظر تایید کردم.. یه بار میام حرفای تک تکتون رو کامل میخونم. :( 

الـهـه


بالاخره یه چیز خوبی هست!
چهارشنبه هشتم آبان 13925:59 PM
نمیگم همه چی خوبه اما لااقل یه چیزی هست که آدم بتونه بهش دل خوش کنه و بگه حالش خوبه. نمیگم سخت نیس اوضاع، ولی یه اتفاقی حتی خیلی هم کوچیک میفته که یه لبخندی میزنی دیگه، یه خرده با یه دوستی میخندی. حتی وختایی که از دستِ یکی عصبانی میشی بعد یکی دیگه هم پشت تو هست، این مدلی خیلی دعوا آسون تر میگذره! باور کن! اصن همین که ریسه میری از خنده و به دوستت میگی: "ما خیلی بدبختیم! فردا فیزیک کلی تمرین داریم، ریاضی امتحان داریم، وای امتحان سمپاد رو بگو! من واقعن نمیدونم چیکار کنم. ما خیلی بدبختیم!"

بعد همچنان ادامه میدی به خندیدن.. اصن بیاین به خدا بگیم، خدای عزیز، امروز میخوای چیکار کنی که موجبات خنده و شادی ما فراهم بشه؟؟ 

حتی به "پژمان" دیدن های ساعت یک ربع به 9 شب هم میشه بسنده کرد، خداوکیلی هرموقع اگه خندتون گرفت بخندید، خیلی موثره..

مهر خیلی زمان سختیه، خیلی فشار زیاده، اما میشه یه جوری درستش کرد. یه راهی هس بالاخره! 

+ حدودا 20 بار به مامانم گفتم : مامان کاش شما همسن من بودین، باهم میرفتیم مدرسه، اصن باهم درس میخوندیم، بغل دستی ِ من بودین و کلی باهم میخندیدیم. 

مامانم هر 20 بار از حرفم خوششون اومد! واقعن چه خوب میشد اگه مامان بابا همسنت بودن، همه کاراتون باهم مشترک بود! 

خیلی مامان بابا داشتن خیلی خوبه. خیلی خواهر داشتن خوبه. خیلی آهنگ گوش کردن خوبه.

خیلی چیزا خوبه. فقط باید تو ذهنمون مهم جلوه "اش" کنیم!

من درس خوندن رو دوست دارم. اما اصلن از نمره خوشم نمیاد. از 20 ش هم خوشم نمیاد. 20 ی که تا الان باهام بوده و از این به بعد یکمی ازم دور شده. درهرصورت...

هیچی همین دیگه. خیلی حرف نمیزنم.

~~~~~> Pic


الـهـه


یک امتحان الهی. :|
سه شنبه هفتم آبان 13928:7 PM
امشب!

به وبلاگ ها تا جایی که میشد و میتونستم سر زدم، حرفاشونو خوندم، نظر های کوتاه کوتاه گذاشتم. همونطور که در پست پایینی گفتم --> به طرز وحشتناکی دلم تنگه براتون! :دی "وحشتناآک :دی"

دیدار دلم برات تنگ شده، صبا بنویس تو وبلاگت اون ف*یس بو*ق رو ول کن! ، دلارااام برای تو هم دلم تنگه، اِبی خوش آمد میگوییم! و...

یه چیزی! درس میخونم ها! اما وقت کمه! و امتحانا سخت! و نمره ها پایین! :دی

دستِ گلم درد نکنه! :دی 

اما همه چی خوب میشه. دعا! دعا رو فراموش نکنید.

عرض میکنم، اِهم اِهم:

(الهه در حال غرق شدن در انبوهی از درس ها، امتحانات، نمره ها و کلاس ها) 


تابستان 92- شمال- آسمان ابری پشت- الهه

(خواهشمندیم به آسمان ابری پشت توجه فرمایید :دی)

|

|

|

-----> [Pic]

الـهـه


کمبود وقت :|
سه شنبه بیست و سوم مهر 13927:23 PM
دلم برای یکان یکان تان تنگ است. دلم برای جای جای وبلاگم. برای بلاگفا. برای نظرات تایید نشده..

یه روز خوب میاد که وقت داشته باشم و به همه وبلاگ هاتون سر بزنم و نظر بذارم :(

ببخشید منو..

الـهـه


کوتاه
جمعه دوازدهم مهر 13920:44 AM
مزاحم نشوید.

کار دارم...

~~~~~~> Pic


الـهـه


آسمان را هم میشود لمس کرد.
پنجشنبه چهارم مهر 13922:4 AM

تصمیمم را عوض نمیکنم. حتی شاید پای برهنه را هم ترجیح دهم. از فردا طرف ساعت 10-11 صبح سفر را شروع میکنم. وسایل را جمع کردم. مسواک، حوله، لباس، 2 تا کتاب و یک کفش سفید عروسکی که برای تولدم هدیه گرفتم. چیز دیگری نمیماند به غیر از کلید و مقداری پول. شارژر موبایل؟ نه اصلا به این فکر کردم که موبایلم را برای چند روزی خاموش کنم تا سفرم را با خیال راحت شروع و به اتمام برسانم. بی دغدغه و بی نگرانی! اصلن این موبایل سرچشمه ی همه ی بدبینی ها و وقت تلف کردن هاست. همان بهتر که ساکت گوشه ای از میز پر از کاغذ و قلم بیفتد و من اصلن یادم برود که موبایلی هم وجود دارد! سعی کردم که ساده باشم و خودم باشم و همین. صادقانه بگویم، نتوانستم فکر mp3 را از ذهنم بیرون کنم. موسیقی به جانِ من وابسته است! اما قول میدهم که موسیقی را هم به تناسب مُدلِ سفر کردنم انتخاب کنم! قسم میخورم که با گوش کردن به آهنگ هایی که ناراحتی و شادی مصنوعی و لحظه ای را به من القا میکنند دوری کنم تا یک تضاد بزرگ در این سفر بی ماجرا و کاملا یکنواخت به وجود نیاید و همه چیز همانطوری که برنامه اش را چیده ام پیش برود. 

همسفر دارم. اما از نوع نامرئی! مهتاب به من قول داده است که بد قولی نکند و فردا سرِساعت 9:30 جلوی درب خانه باشد. دختر خوبی است اما زیادی ساکت است اما من مشکلی با این موضوع ندارم وقتی تصمیم این است که سفر خاموش باشد و راه مستقیم نباید همسفر با پر حرفی اش همه چیز را بر هم بزند. 

*فردا*

این دختر باز هم بدقولی کرد. بهانه‌ی درس و مشق داشتن و به اتمام رساندن پایان نامه دیگر تکراری شده است! به هرحال با این حساب خودم هستم و خودم نه مهتاب هست و نه کم حرف زدنش. 

قضیه ی پای برهنه راه طی کردن را یادتان هست؟ تصمیم گرفتم تا ایستگاه راه آهن عملی اش نکنم! بگذار مردم دور شوند، من دور شوم. بعدش در خلوت خودم و خودم پای برهنه فرسنگ ها را بدوم..

*

آهنگ گلنار  را پلی میکنم و به ترکیب رنگی نارنجی و زرد پاییز که تند و تند با حرکت قطار از جلوی چشمم میگذرد، خیره میشوم..

-خانم..؟ چیزی میل دارید؟

- اِ..بله؟ اِ نه نه متشکرم.

آنقدر عوض شده ام که حتی ارتباطاتی که با دیگران هم دارم باور نمیکنم! آنقدر در هر جمله "اِ..اِمم.." میکنم که حوصله ی همه سر میرود. به هرحال من سفر نکرده ام که بخواهم به عیب های تکلم فکر کنم و برنامه ای برای رفتن به کلاس فن بیا و ارائه در جمع بریزم. چیزهای مهم تری هست..

بود مرا، در دل شب تار، آرزوي ديدار
تا به کي پريشان..
تا به کي گرفتار...

قطار می ایستد. به همین زودی. پیاده میشوم و از اینکه سفر یکنواخت و خسته کننده ای را آغاز میکنم باز به خود افتخار میکنم! ساکِ سبک و زرشکی رنگ را بر روی دوش می اندازم و از آدم های پر از لبخندی که به طرف آغوش دوستان و خانواده ی خود میدوند دور میشوم. همانطور که برنامه میگوید پس از اینکه مطمئن شدم از تنهایی ِ نابِ دوست داشتنی، پا برهنه، چشم بسته میدوم.

تصمیم بگیر! همین!


الـهـه


صرفا جهت اطلاع!
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 13920:41 AM

راستش نمیدونم چی بگم؟!

فقط از اینکه دوباره میتونم همینطوری پشت سرهم بنویسم و بنویسم و مجبور نیستم وسط جمله، Enter بزنم و

بیام سر خط از ترس اینکه کادر قالب وبلاگم جمله هام رو نامنظم واسه خودش بچینه! منظورم اینه که،

 خب قالبم عوض شده. یه قالب ساده ی ساده ی ساده! 

2 تا چیز! 

اولیش: من قالب قبلیم رو دوس داشتم (برخلاف 2-3 تا از بچه ها) فقط کادرش رو نِرو بود!

دومیش: خوشحالم الان قالبم کادر نداره. ناراحتم که اون عکسای کنار وبلاگم پاک میشه با این قالب جدید :(

هولم نکنید!

بذارید یه مدتی هی دنبال قالب بگردم، هی قالب عوض کنم، تا به یه چیز ایده آل (لااقل برای خودم) برسم.

ببخشید که تحمل میکنید :) مرسی از صبرتون! :دی

*

یه مسئله ای هس اینکه من خیلیییی دلم برای تابستون تنگ شده! به طرز عجیبی! نمیتونم باور کنم که 2شنبه، 

همین 2شنبه، مدرسه ها شروع میشه. آخه من تازه کلاسای تابستونی مدرسم تموم شدهه :((

*
دلم برای چن نفر خیلییی تنگ شده! همه هم درگیر درس! خدا وکیلی شما اینقدر درسخونید؟ D:

دیدار، دلبندم یه خرده به خودت استراحت بده خب! 

*
از این * خیلی خوشم میاد! ^.^ حس میکنم خیلی جالب کات میشه! 

*
ها ها دوباره زدمش! ***

*
دعا کنید الهه عزیزتون شفا پیدا کنه :|

*
برگرد دیگه :(


الـهـه


بیا بازهم بی ربط بنویسیم. مگه کجای این دنیا رو نظم پیش میره؟
چهارشنبه بیستم شهریور 139210:40 PM

+ خدایا یه کم با من گپ بزن. واقعن وظیفه تو چیه؟

 اون بالا نشستی هیچکاری هم نمیکنی. خسته نشی یه وخ. ماساژی چیزی؟

 اصن بفرما تو بیرون بده. به خدا اگه بذارم دس به سیاه و سفیدِ بنده هات بزنی.

اون بالا بالا ها، همونجا که شهرک خودتو ساختی با کرور کرور فرشته، آسمون چه رنگیه خدا؟

 حالا که سر صحبت باز شد، تا یادم نرفته بپرسم، خدا تا حالا به سَرِت زده بزنی 

یه سری از بنده هات رو به طرز وحشتناکی بُکُشی؟

 از همون حرفای خشنی که میگفتی، جهنم و آتیش و این حرفا. 

نمیشه زودتر انجامش بدی؟ خدایا نمیشه یه کاری کنی ما حالمون بهتر شه؟

 نمیشه یه کاری کنی همه اینقدر از نا امیدی و ناراحتی ننویسن؟

 نمیشه یه کاری کنی که مردم برای چیزای بد باهوش نشن؟

خدایا یه خرده ای دست به کار شو.به خدا پولشو بت میدیم.اصن بیا.بیا اینجا رو امضا کن.قرارداد ببندیم.

به 1000 تا صلوات راضی میشی؟ اصن برات در روز 3 بار نماز شکر میخونم. کافیته؟

آخه مهربون چرا اینقدر زیاد میگیری؟

 تو که میدونی ما حالمون خوب نیس بریم یه غذایی درست کنیم برای خانواده.

 تو که میدونی ما حوصله درس خوندن نداریم. تو که از ریز ریز های زندگیمون خبر داری.

میدونی از بس هرموقع خندیدیم، محکم زدن تو دهنمون خسته شدیم. 

میدونی دلمون گریه میخواد اما به جاش یه اخمی میکنیم و بعد هم از ترس اینکه چروکش بمونه

 سریع سگرمه هامون رو باز میکنیم...

پس برا چی نمیگی: بنده گلم. آخه عزیز من. بیا بشین کنارم بیا موهاتو نوازش کنم. بیا یه کم باهم بخندیم.

تا من ازت بپرسم: خدا دوسم داری؟ تو بگی: معلومه پس چی. بعد بگی بیا برات یه قصه بخونم.

تا صبح برام از بهشتِ خوشگلت بگی و از گل های خوش عطرش.

برام از قصر های باشکوه بگی و کلی چیزای خوب خوب.

نه حرفی از جهنم باشه. نه حرفی از تهدید. نه حرفی از مجازات.

خدای خوب، قربونت برم، میدونی ما دیگه جنبه حرفای تو رو هم نداریم.

 پس اینقدر بی محلی نکن. اینقدر نگو بدی نکنید.

 خدایا دلم پره. خیلییی هم پره. دلم میخواد ازت گله کنم.

 خدایا خواهشن تو دیگه بهت بَر نخوره. بذار بهت گله کنم. :( خدا.. هستی هنوز؟

*

تصمیم گرفتند سوم شخص بنویسند. مفرد و جمعش فرق نمیکند. اما زمانش.. ترجیحا ماضی ساده.

رفت.گذشت.خندید.او به من گفت. گفت. خوابید.. دور شد. دور دور دور..

*

شادی را از آنها نگیر. بگذار بخندند. این وظیفه ی ماست که گریه کنیم. اصلن اینطور آفریده شدیم.




الـهـه


فی البداهه
سه شنبه دوازدهم شهریور 13927:26 PM
اون روز من هم نفهمیدم. یک گیاه سبز کوچولو تو دلم جوونه زد. 

آروم آروم قد کشید.. نه نوری به دلم تابید که گیاه کوچولو رو روشن کنه و نه آبی سیرابش کرد.

تو تاریکی تو یه هوای خشک و سرد رشد کرد.. بی توجه بهش روال عادی زنگی رو طی کردم..

ولی.

یه روز دیدم یهو دلم لرزید.. گیاه توی دلم قبل اینکه شکوفه کنه..قبله اینکه یه گل قرمز خوشرنگ

بشه.. خم شد خم شد و خم شد..خشک شد و خشک و خشکتر..

نگران شدم..شروع کردم بهش آب دادم..پرده ها رو کنار زدم.. دلم رو نورانی کردم.

حال و هوای دلم گرم و مطلوب شد. همه جا رو تمیز کردم. عطر زدم..

اما گیاه.. هیچی نمیگفت..

برگ هاش رو نوازش کردم و گفتم: سبز کوچولو ببین برات چیکار کردم. دنیا رو ببین! 

همش به خاطر توئه.

یه اشک کوچولو از روی برگ هاش چکید رو دستم.

زمزمه کرد:

اون موقع که بهت احتیاج داشتم کجا بودی؟

ناراحتی همه وجودمو دربر گرفت.. گیاه سبز کوچولو از پیشم رفت..

*

فردای اون روز.. تو دلم پر گل سرخ شده بود. گل های قشنگ و خوش بو..

ولی انگار هیچ چیز برام هیچ جلوه ای نداشت.. هیچ ِ گیاه سبز کوچولو برام همه چیز بود..

سال ها گذشت.. دل من باغ شد..

اما گیاه سبز کوچولو باز هم برنگشت.

سالیان سال گذشت..

دلمو فروختم. مشتری دلم گفت که قیمت بدم..

خنده ی تلخی کردم. گفتم: قیمت دلم یه دنیا زندگی و امید و دوست داشتنه.

مشتری لبخندی زد. دلم رو برداشت و رفت..

داد زدم: آهای! حسابت رو پرداخت نکردی...! با توام!

برگشت و گفت به روبه روت نگاه کن.

نگاه کردم. 

یک گلدون زرشکی رنگ روی طاقچه بود. جلو رفتم و نگاش کردم.

یه جوونه ی کوچیک توی دل خاک خوابیده بود. گلدون رو تو دستام گرفتم و یه قطره اشک 

افتاد توی خاک گلدون..

عشق به من لبخند زد. من نگاهش کردم. زندگی باشکوه میشود.




الـهـه


جامع
شنبه نهم شهریور 13920:11 AM
حالت تهوع، گنگ، خوشحالی پنهان.. خوبم :) پیوسته مینویسم چون حسّم میطلبه. میخوام زیاد بنویسم چون حسّم میطلبه. بی هدف، بدون لبخند، زود رنج، فکر تنها مشغول یک چیز. نمیشه..نمیتونم جواب بدم. من هنوز میخوام بخوابم. نیازی به استامینوفن 500 ندارم. با یه آهنگ آروم. یه حس عجیب. یه طوری که من که کار بدی نمیکنم. همینطوری پیوسته جمله ها رو میچسبونم به هم. هرطور که میخواد بشه..من که زندم هنوز. یه پیکسل خاص! نیاز به خرید کوله پشتی برای اول مهر. مسئله های فیزیک. پرستو. ایشالا ایشالا. بیزی هستم. لطفن نرو. مقطع! هیچوقت ننوشته بودم اینطوری؟ یعنی خونده میشه؟ هیچوقت نخواستم اجبار کنم. از منّت، آره. از منـّّّت متنفرم. انگلیش :x. بلاگفا! بلاگفای عزیزم! حالت چطوره؟ تنها..تنها..تنها..راز! همون حرفا نیس. همون آدما نیستن. من حالم خوبه. بهم بگو مدیر. بهم بگو که سخت نگیرم. فیزیک. [نقطه]. دل تنگی. لکنت. لکنت زبان. لکنت نوشتار. لکنت زندگی. لکنت الهه. من. الهه. او. نصفه شب. کتاب. پیانو. آهنگ روسی. قایقرانان رود ولگا. ملودی. ساکت. missed call. گل گلی. بازی با کلمات. مسئله ی مهم. ته دیگ. ریاضیِ خودم. من تغییر کردم. من تغییر میخواهم کنم. من علاقه دارم به تغییر. من ماور الطبیعه ام. من خارق العاده نیستم. من خدام. خدا منه. [نقطه]. مدیونی به نوشتم بگی مجهول. خودتی. من توهم دارم. تو خوب بابا. من جوون پیرم. عصای چوبی. مادر. زیبا. آدامس نعنایی ریلکس با طعم قهوه. نخون. ادامه نده. تابلوی ایست. جیــــــــــــغ. بارون. رعد و برق :x. عطر. قرمز. لایف ایز بیوتیفول! بزرگ. اعتماد. امینت. دروغ. حالم خوبه. بذار دستمو بندازم دور گردنم. بذار..بذار.. قهرم. نمیخوام. همینه که هس. دعوا. جیــــــــــغ. آشتی! آشتی! آشتییی؟! من خوبم..

Low battery...


الـهـه


مگه میشه الهه هم دلش بگیره؟
چهارشنبه ششم شهریور 139210:37 AM
من؟ نه نپرسید از من.

دلم نمیخواهد بنویسم که دلداری بشنوم. من دلم غمگین است. من شلوغم. تراکم. جمعیت. حرف حرف حرف.

[نقطه]

فریاد. نمیگذارند خودم باشم. کاش نبودم. کاش میشد به هر اتفاقی یک سر کوچک زد و بعد توی دردسر تعارفات بیجا نمی افتاد که مجبور شود از این به بعد هرروز آن اتفاق را برای خودش مرور کند..

کاش میشد هرچیزی که ناراحتت میکند 1 بار اتفاق بیفتد. آن 1 بار هم صرفا برای اینکه قدر چیزهای خوب را بدانی.

[نه بیشتر نه کمتر]

کاش یک آهنگ مشترک بود بین مغز و قلبم. طوری که مغزم با شنیدنش بیشتر فکر کند و قلبم با شنیدنش بهتر بتپد.

کاش یک عکس خوب تو رو یاد رویاهای خاطره مانندت می انداخت و تو روی "Set as Desktop Background"

کلیک میکردی.

کاش یک کادر در قالب وبلاگت نبود تا خط خطی هایت را قاطی پاتی کند :|

و هر جمله ای را که دوست داشت به سطر بعد بیاورد و از هرکجا خواست Cut کند.


حرف دارم. حرف میزنند. پس شنیدن کجا رفت؟



الـهـه