سه نقطه اِدامه . . .
دفترِ ذهنش را در کابوسِ آسِمان جا داد.

ستاره‌ها در چشمانش می‌رقصیدند. 

نــَسیم عطرِ او را جا به جا می‌کرد.

صداها به دور او پرواز می‌کردند.

همه‌چیز درخشان بود...

آواز  ِ رنگ‌ها.

نگاه او،

بود..

خوب بود...

برای من او،

"همه چیز بود"

...

من رویایی دیدم. در آن او بودم. شاید هم خودم بودم. شخصیت اصلی خواب‌ها. بنفشِ من مشکی پوشیده بود. کِنار من بود. به من نزدیک بود. آنقدر که دَم و بازدَم  ِ او را حِس می‌کردم. 

- می‌شود عاشِقم شوی؟

- می‌شود با من حرف بزنی؟

- می‌شود صورتت را به مَن نزدیک کُنی؟

- نیلیِ من، می‌خواهم در ذِهنت بدرخشم.

- عشقِ من، تو مالِ من خواهی بود.

- برای همیشه؟

- برای همیشه.

♫ کاز یو آر عه سکای فول آو ستارز ♫ [لینک]

 

 

+ تــاریـخ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ساعـت 10:31 PM به قـلـم الـهـه |
«من از بستنی وانیلی متنفرم.»

این جمله را همانطور که رمزِکارتش را در ATM وارد می‌کرد، خطاب به دوستَش گفت.

«آخه میدونی، مزّه‌اش کاملاً مصنوعی ِ . اِنگار مالِ خودش نیست. نمی‌دونم.. با رنگِش جور در نمیاد. مَن اگه بودم، مزه‌ی هیجان‌انگیزتری برای بستنی وانیلی می‌ذاشتم.»

دوستش بدونِ آنکه به حرف‌هایِ او توجهی کُند یک گازِ گُنده به بستنی وانیلی قیفیِ خود زد. لارا کارتِ خود را از دستگاه بیرون کشید و همانطور که غرغر می‌کرد گفت: «نمی‌دونم چرا مامان اصرار داره که همیشه به‌جایِ پولِ نقد از کارتِ اعتباری استفاده کنم! این ATM ها همیشه‌ی خدا یه مرگیشون هست!»

و قدم زنان به سمتِ پایین خیابان حرکت کردند. رعدِ بُلندی غرّش‌کنان سکوتِ بینِ آن دو را برهم زد. و پشتِ سرِ آن. برق بنفش رنگی، آسمان را روشن کرد.

«وای بازم بارون.. آخه کُجایِ دنیا رو دیدی که تو زمستوناش بارون بباره؟! خسته شدم از این پیاده‌روهایِ گِلی و خیس. به نظرِ من زمستون باید برف داشته باشه! باید همه‌جا سفید باشه. اوه و راستی! خیلی خوشحالم که مزه‌ی برف مثلِ مزه‌ی بستنی وانیلی مصنوعی نیست.»

جـِـین بدونِ آنکه چیزی بگوید، چترِ خود را باز کرد و بالای سرش گرفت.

«جین؟ چیزی نمیخوای بگی؟ از اوّلِ صبح یه کلمه هم حرف نزدی! طوری شده؟»

همانطور که بستنی را می‌جوید ( ! ) و به روبه‌رو نگاه می‌کرد گفت: 

«نه»

«خدای مَن! اونجا رو ببین! 70% تخفیف! نظرت چیه بریم و یه نگاهی به بوت‌هاش بندازیم؟»

«من عجله دارم. تو اگه می‌خوای برو.»

لارا همینطور که به فروشنده‌ی بوتیک که پسری خوش‌چهره بود و به او لبخند می‌زد خیره شده بود؛ گفت

«آها.. باشه.. پس بعداً می‌بینمت!»

*

به بستنی وانیلیِ خود نگاه کرد و آخرین قطعه‌ی آن را در دهان گذاشت. هوا مطبوع بود. برعکسِ لارا او عاشقِ طعمِ شیرینِ وانیل بود و از هوایِ بارونی لذّت می‌برد. حتی از خیس شدن نمی‌ترسید. و تنها برایِ اینکه مادرش بازهم از خیس بودنِ موهایش گلایه نکند، چتر را محکم بالایِ سرِ خود نگه داشته بود. به کارهایش فکر می‌کرد. به اینکه اصلاً حوصله ندارد به لارا وقتی از پسرِ فروشنده‌ی بوتیک حرف می‌زند و بعد هم با آن صدای نازکش جیغ می‌زند که فروشنده او را به صرف یک قهوه دعوت کرده است، گوش کند.

به پارکِ کنارِ خانه‌شان نزدیک می‌شد. اینجا همیشه در نظرش غمگین بود. باد، تاب خالی را حرکت میداد و صدای قژقژ آن آزار دهنده بود.

ناگهان، گویی روحی در چهره‌ی جین دمیده شد. ناخودآگاه به سمتِ پارک قدم برداشت و از خانه دور شد. چتر را به زمین انداخت. نگاهش تنها به تاب دوخته شده بود. دستانش را لرزان به سمتِ زنجیرهای سرد و خیسِ تاب برد و آن را متوقف کرد. به آرامی نشست و چشمانش را بست.. 

باد بازهم تاب را به حرکت درآورد. قطرات باران صورت جین را تَر میکردند. باران شدّت گرفت، این دفعه، خشم در میانِ قطره‌هایِ باران موج می‌زد. از چشم سمت چپِ جین قطره‌ی اشکِ داغی فرو ریخت.. 

برگه‌ی امتحانی که بدترین نمره روی آن خودنمایی میکرد، مادر و پدر که باهم دعوا میکردند، لارا که به سختی گریه می‌کرد، پدربزرگ که دیگر حتی نمیتوانست قرصش را قورت بدهد، کفش‌های گِلی و دستکش‌های کهنه، بستنی وانیلی که روی زمین افتاده بود، کیف‌پولی که خالی بود، نگاه‌های کثیف و تحقیرآمیز آدم‌ها، دنیای بی‌انتهایِ کوچک، و جین، جین که دیگر همه‌چیز را، حتی اِسمِ خودش را از یاد برده بود..

باران میبارید.. جین گریه کرد و گریه کرد..

به گل‌های سرخِ کنارِ پنجره‌اَش فکر کرد. آن‌ها همیشه سمبلِ "اُمید" و "عشق" بوده‌اند. حداقل، برای جین چنین معنی داشتند.. گل‌های سرخ.. تصمیم گرفت چشم‌هایش را باز کند و ببیند که آیا هنوز هم گلدانِ خاکستریشان در کنارِ پنجره‌ی اتاقش قرار دارد یا خیر.. 

در یک لحظه، چیزی انگار، جین را از خواب بیدار کرد، چشمانش را باز کرد. لارا را دید که با خنده به سمتش می‌دود. «اینجایی؟!» بازهم می‌خندد. «ببین چی خریدم! دیگه مجبور نیستیم با اون کفش‌های کتونیِ مسخره زیر بارون راه بریم. این بوت ها رو ببین!!» جین با تعجب از جایش برمی‌خیزد. «بوت..؟»

هوا آفتابی شده بود. به سمتِ خانه رفت. مادرش منتظرِ او بود. «جین!! کجا بودی؟ اوه خدایِ من! موهایت.. اِشکالی نداره. بیا این چای رو بنوش، گرمِت می‌کنه.» و حوله‌ای را به دورِ جین می‌اندازد. لارا از پشتِ سرش می‌گوید: «جین! واقعاً که خیلی حواس پرت شدی! چتر رو زیرِ بارون وِل کرده بودی!»

جین از پله‌ها بالا می‌رود. در اتاقش را باز میکند و به سمت پنجره میرود. گل‌های سرخ.. آنها سرِ جایشان بودند. فقط.. گلدانشان، این همان گلدان نیست. گلدانی با رنگِ بنفش بادمجونی و طرح‌هایی زیبا به جای آن گلدانِ خاکستری رنگِ پلاستیکی آمده بود. جین با صدایِ بلند میگوید: «مادر! تو این گلدان را عوض کرده‌ای؟؟»

«گلدان؟ کُدام گلدان؟» و از آن طرف صدای لارا می‌آید: «جین! خواهش می‌کنم بیا پایین! پدر 1 بسته بستنی وانیلی خریده‌ است! و البته یک ظرف بستنی شکلاتی نیز برای من!»

«الآن می‌آیم»

جین به بیرون نگاه می‌کند. رنگین کمان شده بود.

نمیفهمید. فقط میدانست که چیزی در یک جایی از این دنیای کوچکِ بی انتها، تغییر کرده بود. به گلدان نگاه کرد. نه، گلدان نمیتوانست باشد.. چشمانش را بست..

∞ او بی‌نهایت  را زیرِ پایش گذاشته بود.. 

[لینک]

 

+ تــاریـخ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعـت 7:29 PM به قـلـم الـهـه |
این‌روزهاروخیلی‌دوست‌دارم.

هَوایِ‌بارونی‌وگاهاًنم‌نم‌بارون‌وفیلمِ‌ترسناک‌و‌سیب ِتُرش‌همراهِ‌نمک‌

وژاکتِ‌قرمزوجوراب‌پشمی‌وپیداکردنِ‌دوستایِ‌دورانِ‌قدیم.

قِیمه‌پُلو(دستپختِ‌مامان،به‌قولِ‌خودش،غذایی‌که‌هر3دخترش‌دوست‌دارند)، خوندنِ‌کِتاب(دزیره)، دفترِبنفش(فیزیک)، بی‌اِف‌اِف‌ز(روژان،نیکو،صبا،پرستو،رومینا)، پروژه‌ی‌آمار(تاثیرِموسیقیِ‌کلاسیک‌بریادگیری)، گِرفتنِ‌نمره‌ی95توی‌ِکلاس‌زبان، آماده‌شدن‌واسه‌آزمونِ‌بین‌المللیِDELEوخواندنِ‌اسپانیایی‌به‌همراهِ‌مادر، ریاضی، فیزیک، شیمی(بخشِ‌شیرینِ‌مُدلِ‌کوانتومیِ‌اتم)، کفشِ‌آل‌اِستارِعزیزم، مادرِهمیشه‌انرژی+، الهه‌همیشه‌درصحنه، استعدادِکول‌بودن‌درخونِ‌ماست، وایبر، بنفش، آبی‌تیره، راننده‌سرویسِ‌خوشحال‌وخجسته، آدَم‌های‌حسود، بعدازمدّت‌ها.. شادیِ مرموزِ مَن! 

~ اِمتِحانِ‌ریاضی، 7.75 یا 8؟ مسئله این اَست! [لینک]

~ دیس‌اینکریدیبلی‌واندِرفول‌فیلینگ!! [لینک]

~ چرانمی‌تونم‌رواین‌قالِب‌موزیک‌بذارم؟ :| 

~ قالِب‌حِسِّ‌خوب‌می‌ده، جازیادداره، سلیقه‌نداره -.- (درگیری)

هُـــشدار! × × × × همراه با این آهنگ [لینک] خوانده‌شود! × × × × 

 

+ تــاریـخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ساعـت 4:35 PM به قـلـم الـهـه |
در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم با سختی هندزفری را از زیر مقنعه مدرسه‌اَم رَد می‌کردم و در گوش‌هایم قرار می‌دادم. هر 2 یا شایدهَم 3 دقیقه یک بار "سوز" می‌آمَد. نه از آن "سوز"ها که می‌گویند تا مغزِاستخوانِ‌آدَم نُفوذ می‌کُند. و نه هم از آن "سوز"ها که آدم به خود می‌لرزد. از آن "سوز"هایِ دروغگو که زیادی پُرحرفی می‌کُنند. خانُمی که در کنارِ من نشسته بود؛ پُشتِ تلفنِ "همراه" به شخصی ناشِناس از تاخیرِ سرویس حمل‌ونقلِ تِهران به خصوص اتوبوس‌ها و به خصوص در غربِ تهران، گلایه می‌کرد. پسرِ لاغراندامی با موهای مجعد و "وز وز" شده با یک عینکِ ته استکانی و یک کوله‌پُشتیِ بسیار کوچک و زِواردَررفته جلویِ ما قدم می‌زد. چند دقیقه بعد، اتوبوس آمد. سوار شُدیم. به ایستگاهِ تاکسی که رسیدیم؛ من و خانُمِ غرغرو پیاده شُدیم. پسرِ لاغرِ دانشجو(شاید) از نگاهم گُم شد. به سَمتِ تاکسی که من را راهیِ خانه‌مان می‌کرد رفتم. من مثلِ همیشه وسط قرار داشتم ( ! ). سمت چپ، خانُمی دست به سینه نشسته بود. این دفعه انرژی منفی از سمت چپ و از جانِب همین خانُمِ کمی عصبی منتقل می‌شد. وقتی به مقصد رسیدیم، سریع از ماشین بیرون پریدم. به جایِ اینکه بپیچم تو کوچه‌ی 19اُم و مسیرِ تاریک و خوف‌ناک‌ َش را بپیمایم ( !! ) پایین‌تر رفتم. 2 تا کتابِ کمک درسی لازم داشتم و فکر می‌کردم می‌توانم از لوازم تحریریِ "بغل" ِ خیابانِ پایین‌تر از کوچه 19اُم، تهیه کنم. اما خوب، بسته بود. و من تمام راه را با بی‌حوصلگی برگشتم. مَردُم با تعجب نگاهم می‌کردند؛ خودم می‌دانم با لباسِ مدرسه خیلی مسخره و مضحک به نظر می‌آیم؛ خصوصاً با آن مقنعه‌ی چادُرمانند و چتری‌هایِ خیلی کوتاهم. هرطوری که بود از میانِ آن آدم‌های فضول فرار کردم. آستین‌های سویشرت َم را پایین تر کشیدم. "کوچه 19اُم". آسمان به من زُل زده بود. به کارهای‌ناتمام فکر می‌کردم. فکر کُنم در آن 7 دقیقه که کوچه‌ی 19اُم را پایین می‌آمدم، به همه چیز فکر کردم. به روژان که الآن حتماً از من ناراحت است. نیکو که گاهی سر چیزهای الکی با او بحث می‌کنم. مادرم که من را بی‌مسئولیت می‌خواند. پدرم که روزهای تعطیل که می‌آیم پشت لپ‌تاپ می‌پرسد: مشق‌هایت را نوشتی؟. دلم برای پرستو تنگ شده است. صبا که سرما خورده بود. نیکوی خواهر که این روزها نمی‌دانم چرا اینقدر به سینما می‌رود. هدا که شاید رشته‌اش را عوض کند. خودم! الهه‌ای که آرزوها و برنامه‌هایش فکر می‌شوند، عملی نمی‌شوند. به آرزو‌های قشنگ قشنگ فکر می‌کنم. و بعد از این همه خیالبافی، میخندم و کلید را در در می‌چرخانم. خدایِ مَن! هوایِ خانه از بیرون هم سردتر است! 

+ [لینک]

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 ساعـت 1:26 PM به قـلـم الـهـه |
این‌کار از عُهده‌ی مَن برنمی‌آمَد. مَن بلد نبودَم و نیستَم که کسی را مجبور به انجامِ کاری کُنم. دلیلِ این‌که با "بچّه" هم درگیر نشُدم همین پذیرفتن ِ ضعف ِ بدون ِ دَرمان بود. ضَعفی که درآخر مرا زمین می‌زند [شاید]. "بچّه" مِدادرنگی‌هایِ مَن را هرشب زیرِ بالشت‌ش قایم می‌کرد. شایَد می‌دانِست دغدغه‌ی مِدادرنگی‌ها را و بازهم شاید می‌شناخت ضعف ِ بدون ِ دَرمان ِ مَن را. شیشه‌های شِکسته [از بیرون] مرا بیشتر به این حسِّ از درون "شکسته شدن" نزدیک می‌کرد. هروقت به این ضعف ِ بدون ِ دَرمان فکر می‌کردم؛ انگار یک توپ ِ بسکِتبال (صرفاً از نظرِ بزرگ و سنگین بودن) به قلبم برخورد می‌کرد. اِنگار تک تکِ احساساتم را این ضعف ِ بدون ِ درمان احاطه کرده بود. دستانم، گریه می‌کردند. با اینکه زمانِ زیادی از آشنایی با او می‌گذرد و من سعی می‌کنم این ضعف ِ بدون ِ درمان را کُنترل کنم؛ "بچّه" هنوز مِدادرنگی‌هایَم را از مَن پنهان می‌کند. می‌گوید که من نمی‌دانم دغدغه‌های آن‌ها را. خوب، مَن که نمی‌توانم کسی را مجبور به اَنجام دادنِ کاری یا قبول کردنِ چیزی وادار کُنم. با این حال، دلم برای مِدادرنگی‌ها تنگ شده بود. هر روز بیشتر از دیروز از "بچّه" متنفر می‌شدم. وقتی می‌خندید دلم میخواست قلّاده‌ی این ضعف ِ بدون ِ درمان را باز کنم و با بی‌تفاوتی خفه‌اَش کُنم. گریه‌ برایم حِسّ ملموس‌تری داشت. نگاه‌های او مرا خیلی خیلی خیلی آزار می‌داد. نگاهِ کثیفی داشت. و من برای اوّلین بار می‌ترسیدم. این ضعف ِ بدون ِ درمان از همین آشنایی با او گریبانِ مرا گرفت. که گریه‌هایم رفتند بالا و دریا شدن و با ابر‌ها درخشیدند. من ترسو نبودم. این ضعف ِ بدون ِ درمان.. همه چیز زیر سرِ «او» و نگاهِ بیمارکُننده‌اش بود.

+ تــاریـخ جمعه یازدهم مهر 1393 ساعـت 2:27 AM به قـلـم الـهـه |
خیلی جمعه مزخرفی بود. احساسِ بیهودگی داشتم. حوصله‌ام سر رفته بود و نمیدونستم چیکار باید کنم.  هیچکس هم تو خونه حرفِ منو گوش نمیداد :| نه وقتی که تقاضای ناهار می‌کردم به مامانم و اظهارِ گرسنگی می‌کردم و نه وقتی که مثلِ همیشه می‌خواستم یه خلاقیّتی بزنم و تو ذوقم خورد. خوب «من دارم تو این کشور حروم میشم»! و وقتی مامانم هم به ایده‌یِ فوق‌العاده‌ای که داشتم ری-اَکشِن ِ خاصّی نشون نمیده از دیگرون چه انتظار؟ خیلی وقته تو این فکرم که بشم وزیرِ آموزش و پرورش و یه کارِ نوین در مِتودِ آموزشیِ مقطعِ دبیرستان پیاده کنم. پیشنهادم این بود که مثل دانشگاه که رشته‌های میان-رشته‌ای داره، تو دبیرستان هم اینکار انجام بشه. خوب درسته که من رشته‌ام ریاضی ـه اما خوب دلیل نمیشه که کتاب ِ درسی ِ "تاریخِ ایران و جهان" یا "اقتصاد" رو که فقط بچه‌هایِ انسانی میخونن، نخونم. خوب دوست دارم بدونم. بخونم! واسه همین میتونه یه رشته وجود داشته باشه به نامِ ریاسانی(=ریاضی+انسانی) که یه سِلِکشن از اون درس‌هایی که در اون 2 رشته اَساسی هست رو داشته باشه. اما همونطور که اِشاره کردم، مامانم توجهِ خاصّی نشون نداد. اما مَن که میدونم، میان ایده‌ی من رو از همین وبلاگ میدزدن و میرن باهاش پُز میدن! (والا!) :)))

× دیشب با مامان و بابام فیلمِ "چ" رو دیدیم. اصلاً خوب نبود. یعنی.. ربطی به "چمران" نداشت. اما خوب نمیدونم چرا گریه کردم. مامان و بابام طی 3 شبِ گذشته کُلِ داستانِ انقلاب رو برام گفتن. به جنگ ایران و عراق اشاره ای داشتن. و باعث شد خیلی فکر کنم به داستانِ ایران. و خیلی جذّاب بود. خیلی.

× ملّت وقتی بیکارن میرن تستِ ریاضی- فیزیک میزنن. ما میگیریم میخوابیم.. -_-

× مامانَم از اسپانیا برگشت. با کُلی سوغاتی‌های جذّاب و دوست داشتنی. [لینک]

× لوازم تحریر هم داریم :)) [لینک]

× من خیلی اَزت می‌ترسم فیزیکِ اِبلیس :| . از تو هم همینطور مُعلّمِ فیزیکِ اِبلیس #_#

× این روزها ما آوریل گوش می‌دهیم. شوما چِطور؟ :د "وات دِ هِل؟" [لینک] آهنگِ "ËveyBody hurts"  ِش هم قشنگه. "Stop standing there" و "Tomorrow" و "Complicated" همچنین :)) 

× من می‌رَم ریاضی حل کنم. اِمروز روزِ این فیزیک پرروئه بود :| 

 

 

 

 

 

+ تــاریـخ جمعه چهارم مهر 1393 ساعـت 8:12 PM به قـلـم الـهـه |
× من اصلاً ِ اصلاً ِ اصلاً حوصله‌ی مَدرسه را نَدارم.

× و این اوّلین سالی اَست که این حِس به این شِدّت در من نفوذ کرده است. :| 

× بَرعکسِ بقیّه صُبح زود بیدار شُدن رو دوست دارم.

× من فقط با سنگین بودن درس‌های دوّم دبیرستان و بعضی معلّم‌ها مُشکل دارم.

× و صد البته از اِمتحانات خیلی زیاد می‌ترسم. 

+ تــاریـخ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ساعـت 3:4 PM به قـلـم الـهـه |
به من نزدیک می‌شوی؟

100 قــَدَم به‌طَرفت می‌آیم.

از من دور می‌شوی؟

فـَرسنگ‌ها فاصله می‌گیرم.

دلم می‌خواهد گاهاً تنها باشـَم. می‌گویَند آدَمِ خودشیفته‌ای هَستَم. قبلاًها اِنکار می‌کردم. امّا الـآن اوضاع فرق کـَرده است. خیلی حال‌به‌هم‌زن است که حِس می‌کُنی خودَت هم قدرِ خودت را نمی‌دانی؛ چه خواسته آدم‌ها. به مادَرم فکر می‌کنم که چه قدر دوستَم دارد. که نـَباشد معنا ندارم. به نیکو و هدا، به خواهرانَم فکر می‌کنم که چه مِهربان به من فِکر می‌کنند و چه از خُدا خواسته خواهری می‌کنند برای یِک موجودِ خودشیفته‌ی خودخواهِ پرتوقع. به پِدر فکر می‌کُنم، به دستانش، فَدای دستانِ خسته‌اش بشوم. آخــَر به دوستانم فکر می‌کنم. به کسانی که می‌آیند، می‌روند، می‌آیند، می‌مانند، می‌روند، .. و کلاً هستَند و نیستند. اَمّا می‌دانی، اوّل از همه‌ی این‌ها به خودَم فکر کردم. خیلی فِکر کردم. خُدا هم بود اتفاقاً. بود و من نمی‌توانستم حسّش کنم. 

+ باز هم در دُنیای آدَم‌ها غرق می‌شوم.

+ خُدا من را بِکش بالآ از این کُنج. کُنجِ خسته‌ی لعنتی.

+ با این آهنگ، نِوشته شد. 

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ساعـت 1:22 AM به قـلـم الـهـه |
شاید هیچ‌وقت راجع به کسی اینطور ننوشته بودم. شاید باید راجع به همه‌ی آدم‌های مهمِ زندگی‌ام یک مَتنِ بلند بالا بنویسم. اینکه میگویم "آدم‌های مهمِ زندگی‌ام" یعنی کسانی که با تنها یک محبتِ کوچک مِهرِشان به دلم نشسته است و بعد با وفاداری آن را در قلبم تثبیت کرده اند. کسانی که به نظرم جذاب هستند. چون مهربانند. چون مهربانی‌شان پایانی ندارد. چون "واقعاً" دوستت دارند. شاید باید یک متنِ بلند بالا بنویسم؛ تشکر کنم از اینکه به زندگی‌ام وارد شدند. و بگویم که قطعاً بدونِ آنها قِسمتِ اعظمِ زندگی‌ام فلج است. یک متنِ بلند بالا به خانواده‌ای که نظیرش نیست. که اگر هم نظیرش باشد(که نیست) حاضر نیستم تغییرش دهم. دوستانی که آنقدر به من شادی بخشیدند که شاید باید برای شُمارِشَش، واحِدی با نامِ لبخند بر ثانیه قرار داد. درهرصورت میخواهم بدانید که من خیلی خوشبخت هستم. من خیلی خیلی خوشبخت هستم که "آدم‌های مهمِ زندگی‌ام" آنقدر(=اینقدر=همان‌قدر) خوب و دوست‌داشتنی هستند. من در این دنیا، مالِکِ نِعمتِ فراوان هستم. چون "آدم‌ها مهمِ زندگی‌ام" را دارم. :)

~~~~~~~~~~~~

مَن میخواهم راجع به تو صحبت کنم. نمی‌دانم از همان اول با چه قدرتی و چگونه توانستی من را جذب ِ خودت کنی. نمی‌دانم چرا و چطور حِس کردم دوستت دارم بدونِ آنکه از ابتدا شِناختِ قابلِ توجهی نِسبت به تو داشته باشم. تو من را نِگاه نمی‌کردی. من برایم مهم نبود. می‌دانستم تو را به دست نخواهم آورد. می‌دانستم تو نمیتوانی دوستَم باشی و دوستَم داشته باشی. نمیتوانیم دوستِ هم باشیم. از همان حس‌های کمیابت به من هدیه کردی. از همان فرمول‌های پیچیده‌ی مخصوصِ خودت استفاده کردی. کِنارم بودی اما با من نبودی. با من نبودی و من تلاشی نکردم که با من بمانی. اما میدانی و میدانم که از تهِ دل میخواستم باهم باشیم. تو رفتی. تو فکر کردی من نمی‌خواهم دوستی واقعی را با تو تجربه کنم. و وقتی رفتی؛ فهمیدم از دستت داده‌ام. برای برگشتنت با خشم فریاد کشیدم. دعوا کردم. قهر کردم. گریه کردم. ناراحت بودم. غمگین بودم. دلشکسته. ناامید. من به تو یک "قلب" هدیه کردم و تو یک "نگاه". همه چیز از همان تماسِ تلفنی شروع شد. و بعد نامه. باران. گُلی که به من هدیه کردی. دستت را گرفتم. گفتی:«بدون خیلی برام مهمی که دارم قدم زدن تو بارون رو با تو تقسیم میکنم!» خندیدم اما هم‌زمان حسودی کردم. به باران. که آنقدر دوستش داشتی. و خدا آن نرم‌افزارِ بنفش‌رنگِ معروف را از ما نگیرد! خلاصه‌ی داستان این بود که آخرش همه چیز به خوبی و خوشی شروع شد! من و تو باهم آشنا شدیم و هرگز فکر نمیکردیم نزدیک‌تر شویم. دوست شدیم و هرگز فکر نمیکردیم صمیمی شویم. صمیمی بودیم اما خواهر نبودیم. بهت گفتم: تو مثلِ خواهرمی. میدانستی که هستی و میدانستی که من هم میتوانم برایت باشم. خواهر باشم. خواهرم شدی. و "قــول" دادیم که تا اَبَد باهم بمانیم. تا من عروسی کنم. تا من عروسیِ پسرِ تو را ببینم. آجیل تو آسمون. به خیاط نیاز دارم. فضا. 1392/12/17 ؛ 1393/05/27 و هزاران رازی که فقط من میدانم و تو. من و تو. و روزی که هیچ ناگفته ای نمیماند. و زمانی که نمیدانم دقیقاً کِی می‌شود؛ باهم پیر می‌شویم و ناممان در تاریخ ثبت می‌شود: "خواهرانِ همیشگی" 

+ برای روژان 

+ [کـِلیـک]

[کـِلیـک]

 

+ تــاریـخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ساعـت 4:6 AM به قـلـم الـهـه |
این ماشین رو می‌بینی؟ آره. تَصادُف کرد! این سیگار رو می‌بینی؟ آره. خاموش شُد! این صَندلی‌چوبی رو می‌بینی؟ آره. بَدجوری شِکَست! این پیرهَن رو می‌بینی؟ آره. کَثیف شُد! این اَنگــُشت رو می‌بینی؟ آره. زَخم شُد! این لامپ رو می‌بینی؟ آره. سوخت! این خونه رو می‌بینی؟ آره. آتیش گِرِفت! این دَستمال‌کاغذی رو می‌بینی؟ آره. مُچاله شُد! این کیلید رو می‌بینی؟ آره. هاها؛ گــُم شُد! این کِتاب رو می‌بینی؟ آره. خیس شُد! این لِنگه جوراب می‌بینی؟ آره. بو می‌ده! این دَستبَند رو می‌بینی؟ آره. به راحَتی پاره شُد! این نِوِشته رو می‌بینی؟ آره. خونده شُد! خوانَنده رو می‌بینی؟ آره. هاها؛ همین الـآن کُشته شُدَ! خودِت رو می‌بینی؟ اِمم.. آره؟! - بَنگ - کُشته شد!! 

× آهای..! مَنو می‌بینی..؟

+ تــاریـخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعـت 1:43 AM به قـلـم الـهـه |
توی "وایبــِر" برای مامانــَم هرچی "sticker" ـ "I'm sorry" و فــُلان بود؛ فِرِستادَم. بعد مامان زد: ?why بعد زدم: because I love u, usted es mi amor (=چون دوستِت دارم؛ شما عِشقِ من هستی.) مامانم زد: no te creo (=فکر نمیکنم(یا یه همچین چیزی چون من هنوز نمیتونم خیلی خوب صحبت کنم!)) زدم: ?porque(=چرا؟) و دیگه جوابی برام نزد. فقَط با خواهرم پُشتِ وایبر حرف زد و رفت خوابید :| منم دیگه کاری نکردم. اِمروز هم بــِهم زنگ نَزد. فردا هم میره شیراز. اِمروز ظرفا رو جمع کَردَم و روکِشِ مُبل‌ها رو کِشیدم. دیگه هیچی.. بابام صِدام میکنه بــِرَم بیرون. میخواد منو مامان رو آشتی بــِده یعنی؟ من که عُذرخواهی کردم.. 

× اَخبارِ بَعدی متعاقباً اِعلام می‌شود :د

× اما مُطمَئِنم که قَبل از رفتَنِش میاد بغلم می‌کنه و میگه مواظِب ِ بابا باش تا برگردم. : )

+ چند دقیقه بعد +

رَفتــَم بیرون. بابام گــُفت: بیا از این میوه‌‌ها بخور. دستِ مامانــَم یه ظَرف میوه‌ بود. هَمَشون هم پوست کنده و چِشمَک زَن! رَفتم جِلو و با پرروییِ تمام، کُلیشو خوردم! :)) بابام پُرسید: بَرایِ مامانِت شَربَت دُرُست کردی؟ بَعد من به مِن و مِن اُفتادَم +__+" مامان گــُفت: مَن که شربت نمی‌خورم. دارم میوه می‌خورم. اون همه میوه تو یخچاله، باید یکی بره برای بقیّه هم قاچ کُنه بیاره باهم بخورن. من هَم دیگه هیچی نگفتم میوه ــَم رو خوردم و سرِ مامان رو بوسیدم. رَفتم تو اتاق.

× فکر کنم اوضاع خوب شد :) 

 

+ تــاریـخ یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعـت 9:0 PM به قـلـم الـهـه |

من با مامان قَهر بودم (شاید هم مامان با من قهر بود). سَرِ میزِ شام، بابام که میدونست اوضاع عادّی نیست، به من نگاه کرد و سَرِشو تکون داد (=چی شده؟) و من هم درجواب سَرَمو خیلی آروم تکون دادم (=چیزی نشده). بَعد بابام به مامانم -که سَرِش پایین بود و با اَخم با غَذاش بازی میکرد- نگاه کرد و سَرِش رو تکون داد (=چی شده؟) و مامانم هم روشو برگردوند و به صفحه‌ی دیجیتالیِ ماشین‌لباس‌شویی خیره شد تا ببینه چند دقیقه تا پایانِ شستشوی لِباس‌ها مونده. و بعد خیلی آروم به خوردنِ غَذاش اِدامه داد (=نمیدونم راجع‌به چی حرف میزنی!). بابام دیگه تَلاشی برای سَر دراوردن از دَعوایِ نه‌چندان‌جالبِ ما نَکرد. من ظرف‌ها رو جمع کردم و میز رو با حوله‌ی قِرمز رنگ تمیز کردم. از مامان پُرسیدم: ظَرفِ ماست رو بردارم؟ به سَختی و آرومی و بدونِ اینکه نِگاهم کُنه جواب داد: نه. اومدم داخلِ اتاق. و نمیدونم چیکار کنم تا از دِلِش دربیارم. آخه.. منم اَزَش ناراحتم.. جُمله‌ای که زد، خیلی عَصَبانیم کرده بود..

+ اِدامه دارد..! 

 

+ تــاریـخ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعـت 9:48 PM به قـلـم الـهـه |
من عاشِقِ نوشیدنِ چای هستم. آروم و سوزناک از گَلو میره پایین و در آنِ واحد چشمات رو باز میکنه. خصوصاً اگرَ شَبِ تعطیل باشه و رویِ مُبل لَم داده باشی و فیلم ببینی. خصوصاً اگر بَعدِ شام باشه. بَعد از یه قورمه سَبزیِ "مامان‌پَز" ! تازه از این هم لِذّت‌بخش‌تر اینه که بِری سرِ قوری و ببینی حَداقل 2 لیوان دیگه میتونی نوشِ جان کنی! یعنی هنوز تویِ قوری چای باشه.. و اینکه لیوان اول رو بدونِ هیچی(=نه قند=نه شُکُلات=نه گَز) صَرف کنی و لیوانِ دوم رو با شُکُلات‌های قَلبی شکلِ کوچکِ و خوشمزه. حدودایِ ساعت 2/5 ــِ شب؛ یک نَفَر یه آهنگِ خیلی خوب بهت معرفی کنه. و تا 4 ــِ صُبح با یه دوستِ دوست‌داشتنی صُحبَت کنی. 4/5 بخوابی و فردا ساعت 12/5 از خواب بیدار شی. نون و پنیر و گوجه بِخوری و بری کِلاسِ اسپانیایی. شَب هم به اِتِّفاقِ مامان بِری سینَما.

تا همین حَد میتونه آرامِش و شادیِ من رو فراهم کنه. ( ! ) 

+ تــاریـخ جمعه هفتم شهریور 1393 ساعـت 8:55 PM به قـلـم الـهـه |
فَردا رسیده بود. اما چون من دیروز یک لیوانِ دسته‌دار را شکاندانم، کفش‌هایم آماده نبودند. پس تصمیم بر آن شد که به تنهایی به رودخانه بروم و برای شام ماهی‌گیری کنم. بَعد به سَرم زد گلدان را جا‌به‌جا کنم و خاکِ ماهی‌تابه را بگیرم. باران که گرفت ناگهان رُفتگر را دیدم که زباله‌ها را مُـرَتـّب در ماشین می‌چید. پله‌ها را شمُردَم و پَرده‌های پذیرایی را در ماشین اَنداختم. تِلفُن برای 2 ساعت اِشغال بود. پس عینک پدربزرگ را روی میزِ جلوی تلویزیون گذاشتم و برای اطمینان دَر را 3 بار قفل کردم. دقیقن همان روز بود که بَسته‌ی سفارشی رِسید و من برای اِحتِرام به گنجشک ها آب و دان دادَم. بعد روبالِشی را 3 بار عوض کردم. موزه‌ی شَهر را به دلیلِ نامعلومی به روی همِگان باز کرده بودند. اما خوب، برای من فرقی نداشت چون من که هنوز رُژ لب قرمزم را از پُشتِ تخت‌خواب بیرون نیاورده بودم. چراغ راهنمایی‌رانندگیِ سَرِ چهارراه همیشه سبز بود. و به قَدری لذّت بخش بود تماشایِ او که به خانه‌ی سفید سنگ می‌زد. برای خواهَرش تمامیِ مُشکلاتِ من را توضیح داده بود و خواهرش هم در جواب فقط خندیده بود. توضیح این بود که مشکل مالیِ خانواده آن پِسَربچه‌ی نوجوان عمیق‌تر از آن بود که به پرستار پیشنهادِ ازدواج بدهد؛ و خوب پرستار هم عاشِقِ جرّاح شده بود. پس من ترجیح دادم سکوت کنم. بعد، مُبل‌های نارنجی رنگِ همسایه را دیدم که به سختی از چارچوبِ در رَد شدند و او را دیدم که چه‌قدر سرِ آن کارگران فریاد کشید. با این همه، فَردا رسید و من بازهم لیوان از دَستم اُفتاد؛ شکست و هزار هزار هزار تِکّه شد. فَردا رسید و لیوان از دَستم اُفتاد.

+ تــاریـخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعـت 11:55 PM به قـلـم الـهـه |
هیس.

داستان را دوباره شروع میکنم. او حالش بهتر بود. میخندید. درست است که کتاب هایش را سوزاند، درست است که با خواهر کوچکش دعوا کرد و سر پدر بیمارش فریاد کشید.. اما درعوض دوید. برعکس همه از سایه اش فرار نکرد. او دوید و خورشید را دنبال کرد. او دوید و نسیم را نوازش کرد. او دوید و دور شد. از همه کس و همه چیز. او اکنون خودش بود. نه، شاید خودش هم نبود. شاید او بود که او را جای خودش جا زده بود. او حرف های خودش را نمیفهمید. و مینوشت. میدانست همه حرف هایش دروغی راست است اما نوشت. و صداااا ها.. او همه چیز را لمس کرد. او خودش را پایین انداخت. پرواز بلد نبود. اما توانست یاد بگیرد و یاد بدهد آزادی را. او خودش بود. 18 سالش بود. او مستقل تر از همیشه بود. او خودش بود. او او بود. او دوید. دوید و پیانو ها از ساختمان پرتاب شدند. موسیقی در دریا غرق شد و او دوید. آسمان پاره شد و مهتاب بارید. او بود. اما شاید در آن چند ثانیه فقط گیج و سرگردان مانده بود بین بودن و نبودن گل سرخ. 

 

 

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ساعـت 2:29 PM به قـلـم الـهـه |
دستم.. گریه میکند. حرف نمیزند. چشم هایم، میخواهند بمیرند. *تو* آره "تو" باز هم *من* را تنها گذاشتی. من.. من نمیخواهم به کسی وابسته شوم. من الهه را پیدا کردم.. او پیش من است. پس بِروید. اصلن نمیخواهم. نمیخواهم تنهایی ام را پُر کنید. وقتی تنهایم بهترم. "من الان چه کارت کنم؟" هی..هیچی. 

 × من جُفتَم را پیدا کرده ام.

 × موسیقی؛ با من ازدواج کن.

 × من از موسیقی باردارم. 

 × [link]

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعـت 10:18 PM به قـلـم الـهـه |
× من نمیتونم بنویسم..

 

+ میشه اینو گوش کنید: [link]

(برداشته شده از وبلاگ ×بی عصب×)

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعـت 10:7 PM به قـلـم الـهـه |
سلام :)

من، نمیدونم چی بگم راستِش.. خیلی سخته.. ینی.. بعد از این همه مُدّت بیای بگی سَلام!! قبول کنید که شَهامتِ خودشو میخواد.

مث یه بچه ای که میخواد برای اولین بار به مربی کودکستان و بچه های اون مهد کودک بگه سَلام! من الهه هستم و بعد از مُدت ها هَستَم. و فعلن میمانم! 

+ بی عصب متن آخرت منو متحول کرده! 

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعـت 10:1 PM به قـلـم الـهـه |
تابستان برگشت..

من شادم چون الهه شاد است.

میخواهم در این تابستان با الهه باشم. با الهه وقت بگذرانم. با الهه بخندم. با الهه درس بخوانم. با الهه کلاس بروم. با الهه آهنگ گوش کنم. با الهه گریه کنم. با الهه نیایش کنم. میخواهم با الهه خوب رفتار کنم. میخواهم بهش برسم. مراقبش باشم. مثل یک مادر الهه را بزرگ کنم. میخواهم سبزیجات و میوه به خوردش دهم. او را با با دوستانش به گردش ببرم. او را به مسافرتی به یاد ماندنی مهمان کنم. میخواهم در این تابستان به معلوماتش اضافه شود. میخواهم حتی با زور هم که شده از وایبر و واتس اپ و لپ تاپ دورش کنم.. آخر میخواهم بهش کمک کنم. او خودش را گم کرده است. به قول نیکو (دوست) که میگوید دچار عدم تعادل شخصیتی شده ام! میخواهم در گوشش نجوا کنم که کتاب بخوان. برای درس خواندن سال بعد برنامه ریزی کن. به دوستانت در حد تعادل اهمیت بده. میخواهم سرش داد بزنم که خانواده ات را فراموش نکن. ببخشید که موهایت را خودم شانه نزدم. ببخشید که موهایت را نبافتم. ببخشید که با تو گریه نکردم. ببخشید که باید اتاقت نامرتب باشد. ببخشید که نذاشتم به علایقت توجه کنی. نذاشتم پیانو بنوازی. نذاشتم وقت بیشتری بگذاری و زبان بخوانی. میخواهم جبران کنم. میخواهم از تو یک انسان موفق بسازم. میخواهم بزرگ شوی و مایه افتخارم شوی؛ الهه. الهه جان.. میخواهم کاری کنم که با من بیشتر حرف بزنی. با من بیشتر ارتباط برقرار کنی. الهه جان.. عزیزم تو گم شدی. در دوستانت، در خانواده ات، در روابط اجتماعی، در اینکه نگرانی باید همه خوب باشند، در اینکه نگرانی که باید نیاز همه را برطرف کنی. حرف های مادر را به خاطر میاوری؟ کمی خودخواه باش الهه.. تو خودت را گم کرده ای. نیاز داری تنها باشی. نیاز داری با من خلوت کنی. به حرفم گوش کن الهه. به خاطر خودت هم که شده کمی نگران باش. کمی گریه کن. کمی به خودت برس. من نگرانم.. خیلی نگرانتم الهه جان.. الهه جانم..

نظراتتان را میخونم.. دوستتان دارم.. اما بذارید الهه گم شده را پیدا کنم.. او باید جوابتان را بدهد. اما در حال حاضر نه من و نه الهه توان پاسخ به هیچ چیز، غیر از حماقت های خودمان را نداریم..

×اینترنت جان، به الهه ی من نزدیک نشو..

 

+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ساعـت 1:42 PM به قـلـم الـهـه |
2 مدل نوشتن داریم. شاد و غمگین.. منشعبش نکنید. نگفتم سبک، گفتم مدل! ینی حس. ینی اون بازتاب ِ حس ِ نویسنده به خواننده. حالا بگذریم..

من شادم. در آینده غمگین میشم. گفتم در جریان باشید. میدونم حوصله خوندن حرفای چرت و پرت یه دختری که امروز متولد شد رو ندارید. اصن.. اردیبهشتی ها خیلی حرف میزنن.. حوصله آدم سر میره! جدی میگم. لازم نیست بخونید. اصن ادامه ندید. من مینویسم چون نمیتونم نگم. نمیتونم نباشم. چون فکرم میره سمت بلاگفا و بعد فلش بَک میزنه به اون روزای اوج نوشتن و خوندن و وبلاگ گردی. 

من اصن به شما نمیگم امروز تولدمه، اصن نمیگم امتحانام از 22 اردیبهشت 93 شروع میشه. نو شدن سال رو بهتون تبریک نگفتم (حالا تبریک. آرزوی یه سال خوب و شاد و این تعارفات!) . و حتی با دوستای قدیمیم، با صبا و رومینا و پرستو خیلی وقت بود حرف نزده بودم. بهتون نگفتم که رفتم مادرید و رم و هدا (خواهر گرام) رو دیدم و چه قدر خوش گذشت و چه قدر عکس گرفتم. حتی نرفتم اینستاگرام. حتی کتاب چهره (ف ی س بو%ک) رو هم اکتیو نکردم. نگفتم کارگاه علوم داشتیم؛ دومین کارگاه علوم دبیرستان فرزانگان 7. نگفتم که حتی تو صفحه اصلی سایت مدرسه عکسمو زدن و روز تولدم و معروف شدم و هپی طور و این داستانا. (کلیک) (البته نمیدید بهتر بود با این قیافه، الهه ک! :د ) اصن نگفتم که تصمیمم شد برم رشته ریاضی و از دوستام جدا میشم. دیگه با روژان نیستم. نگفتم که چه قدر با روژان دوست شدم و اصن باورم نمیشه! نگفتم چه قدر دوسش دارم و بعد این مدت کم چه قدر بهش وابسته شدم. و نیکو و تینا هم هستن، در کنار من و دوستشون دارم. گفتم که پرستو یهو غافلگیرکننده از سمت مدرسه شون اومدن مدرسه ما برا بازدید از کارگاه و من چه قدر خوشحال شدم. نگفتم که بعد از مدت امروز با رومینا حرف زدم و با صبا کلی تجدید خاطره کردیم باز. نگفتم که کلی تبریک تولد دریافت کردم و حس کردم چه قدر خوبه که آدما یادشونه! نگفتم که یه تولد کوچیک داشتیم امروز. نگفتم که نیکو (خواهرم) برام بلیت کنسرت زانیارو گرفت و داریم 19 ام میریم کنسرت و من چه قدر سوپرایز شدم و چه قدر خوشحالم که همچین خواهر مهربون و خوبی دارم. نگفتم اینا رو. و نیازی نبود که بگم. نیازی نبود بدونید. به شما ربطی نداره.

من باید مینوشتم فقط. باید میگفتم. انتظار نداشتم حوصله کنید بخونید. من حرف های ناگفته زیادی دارم. و میگم و باز هم میگم که لازم نیست بخونید.

1 ماه دیگه مونده. تو تابستون میترکونیم.. مگه نه ؟ : ) 







+ تــاریـخ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعـت 11:18 PM به قـلـم الـهـه |